تبليغاتX
هدف دیانت بهایی وحدت عالم انسانی

دیانت بهایی آیین جهانی





شمایل مبارک حضرت عبدالبهاء 

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

 

دوستان عزیز الله ابهی ،

 همان طور که مطلع هستید ، در تاریخ دوشنبه 28/8/1386 دوستان عزیزمان ، هاله روحی -رها ثابت و ساسان تقوی را دستگیر کرده اند . بر آن شدیم که دعایی زنجیره ای را به نیت طلب تایید از ساحت جمال مبارک در جهت استقامت این عزیزان و صبر خانواده های آن ها برگزار نماییم. لذا در روز دوشنبه 5/9/1386 بین ساعت 23 الی 1 بامداد دست نیاز به بارگاه احدیت بلند می نماییم و طلب تایید از آن ساحت اقدس می کنیم.

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

به مناسبت فرا رسيدن 5 آذر يوم عهد و ميثاق  

محور اصلي زندگي بهائيان

 

محور اصلي زندگي بهائيان عهد و پيماني است كه با حضرت بهاءالله،مظهر ظهور الهي دراين ايام،بسته اند.در ظهورات قبل هر گاه دوره زندگاني "مظهر ظهور" در اين عالم به پايان ميرسيد، هيچ وصيت و نوشته صريحي از او باقي نمي ماند تا تكليف بعد را مشخص نمايد.يعني فردي كه بتواند از طرف او آيات و تعاليم را توضيح و تشريح نمايد و اختلافات و نظرات و عقايد گوناگون را وحدت بخشد.اگر هم "مظهر ظهور"شخصي را شفاهاً به اين مقام تعيين مي فرمود،چون سندي مكتوب در دست نبود،افراد متعدد جاه طلب و خواهان رياست ،زمام امور را به دست مي گرفتند و بر پيروان آن ديانت فرمان مي راندند.همچنين عقايد متفاوت و برداشتهاي متعدد از آيات و كتب مقدسه ، باعث پيدايش گروهها و مذاهب متعدد در هر ديانت مي گشت.اما در ديانت بهائي چنين نخواهد شد.حضرت بهاءالله با تمهيداتي كه در تاريخ تمام ظهورات بي نظير است،امر خود را از چنين تفرقه و انشعابي حفظ فرمودند.

حضرت بهاءالله قبل از درگذشت ،در وصيت نامه خود به صراحت فرمودند كه پس از ايشان بهائيان عالم بايد توجه به فرزند ارشد ايشان يعني حضرت عبدالبهاء نمايند.در آن وصيت نامه كه به" كتاب عهدي" معروف است ،فرزند ارشدشان را جانشين خود،تشريح كننده آيات و مركزتوجه مؤمنين تعيين فرمودند.

حضرت عبدالبهاء در طهران در همان شبي به دنيا آمد كه حضرت باب به ملاحسين اظهار امرفرمودند.او از همان كودكي در رنجهاي پدر بزرگوارش شريك وسهيم بود.در ابتداي نوجواني به مقام عظيم حضرت بهاءالله پي برد و در سراسر دوران زندگي آن حضرت كه در زندان و تبعيد سپري شد، در كنارشان بود.حضرت عبدالبهاء به مدت 77 سال در اين عالم زندگي نمود.اگرچه زندگي آن حضرت سرشار از مصائب و سختي و بلايا بود،اما به تمام كساني كه به ملاقاتش نائل مي شدند،شادي و سرور و سعادت عنايت مي فرمود.

وقتي حضرت بهاءالله از اين عالم در گذشت ، مسئوليت جامعه بهايي بر دوش حضرت عبدالبهاء قرار گرفت . لطمه شديدي كه با از دست دادن مظهر ظهور به پيروان او وارد شد، فقط با ارسال نامه هايي از طرف ايشان كه آنها را الواح و مكاتيب عبدالبهاء مي ناميم ،قابل جبران بود.در حقيقت اين الواح ، يعني غذاي روح آن نيازمندان مشتاق ، بهائيان را هدايت نمود تا در بحبوحه اضطرابات وانقلاباتي كه پي در پي ، جامعه جديدالتأسيس را تهديد مي كرد محفوظ مانند و از آن ورطه ها بسلامت بگذرند.

در دوران حضرت عبدالبهاء هزاران لوح خطاب به افراد و گروهها در نقاط مختلفه عالم نازل و ارسال گرديد و تعاليم حضرت بهاءالله روشن تر و واضح تر بيان شد.هر شك و شبهه اي گشت و اساس جامعه بر شالوده اي محكم و متين نهاده شد.

در جامعه و فرهنگي كه حضرت عبدالبهاء مي آفريد،نيروهاي روحاني در حيات روزانه مردم تجسم مي يافت.نيروهايي كه منجر به تغيير و تحول معنوي و اخلاقي ميشد.سرچشمه اين تحول معنوي ، ميثاقي بود كه حضرت بهاءالله از پيروانش گرفته و بعد ازخود، رهبري آئينش  را به حضرت عبدالبهاء سپرده بود.

حضرت عبدالبهاء عالي ترين مخلوق كلمه حضرت بهاءالله بود.اگر تصوركنيم كه خداوند، پيامي عظيم براي نوع بشر داشته باشد و گوش بشري طاقت شنيدن چنين پيامي را نداشته باشد،خداوند بيمانند، حضرت عبدالبهاء را به عالم عطا فرمود تا به نيابت از تمام نوع انسان ،پيام الهي را بطور كامل دريافت نمايد.در حقيقت او بود كه نداي الهي را عميقاً شنيد.او بود كه روحش الهامات غيبي را دريافت نمود.او بود كه از معناي اين پيام نوين آگاهي يافت و ضامن شد كه نوع انسان اين پيام را به گوش جان بشنود و اجابت نمايد.او پيام حضرت بهاءالله را شنيد و با خدا عهد نمود كه بشر را به سر منزل وحدت و يگانگي رساند.

با قبول حضرت عبدالبهاء به عنوان جانشين حضرت بهاءالله،اهل بهاء دركوششهاي خود،براي دارا شدن زندگاني بهايي و ايجاد مدنيت الهي متحد ماندند.

ما بياد مي آوريم كه بعنوان بخشي از عهد ما با حضرت بهاءالله ، بايد يكديگر رادوست بداريم ودر وجود حضرت عبدالبهاء نشانه دوست داشتن را مي يابيم.

بياد مي آوريم كه بايد عادل باشيم،كريم باشيم،از اشتباهات ديگران چشم بپوشيم و به خدمت نوع بشر افتخار كنيم.از حضرت عبدالبهاء مي توانيم عدالت ،كرم، بخشش و عبوديت را بياموزيم .

با تمركز بر حضرت عبدالبهاء بيش از هر چيز مواظب ميثاقي هستيم كه با حضرت بهاءالله بسته ايم و بخشي از آن ميثاق اين است كه هرگز اجازه ندهيم وحدت جامعه گسسته گردد.تمام تلاش بهائيان براي ايجاد جامعه جهاني متحد است و در اين راه تا حصول وحدت عالم انسان در روي زمين،به جان مي كوشند.

                                                               (طلوعي ديگر،بخش دوم،فصل چهارم)

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

 

با عرض الله ابهي و عرض معذرت به خاطر وقفه چند ماهه خدمت دوستان و خوانندگان عزيز انشاءالله از امروز كه در آستانه يوم عهد و ميثاق ميباشيم سعي بر به روز رساني اين وبلاگ دارم.
نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

نامه‏ی سرگشاده‏ در بررسی تهمت‏های ناروا نسبت به جامعه‏ی بهائی در ايران2 

 

نامه‏ی سرگشاده‏ در بررسی تهمت‏های ناروا

نسبت به جامعه‏ی بهائی در ايران

از طرف بهائيان ايرانی ساکن اتريش (۲)



پاسخ به سه تهمت ناروا

 

پاسخ به همه‏ی ايرادات دشمنان در اين نوشته‏ی کوتاه، ممکن نيست و ما تنها به سه انتقاد عمده از دين بهائی اشاره می‏کنيم، تا مشتی باشد، نمونه‏ی خروار.

۱- در صد سال گذشته، هر وقت به مناسبت حال و جوّ سياسی روز، بهائيان را ساخته‏ی دست يکی از سياست‏های استعماری قلمداد کرده و گاهی روسيه را سازنده‏ی اين ديانت شمردند و در اين باره حتی کتاب‏ها نوشتند و به نام اشخاص معجول منتشر ساختند. اين تهمت‏ها آنقدر بی‏پايه و اساس بود که حتی شخصی مثل احمد کسروی که نظر مساعدی نسبت به دين بهائی نداشت، به جعلی بودن چنين کتاب‏هايی شهادت داد (اعترافات کينياز دالغورکی). بعدها همين مخالفان، ظهور دين بهائی را کار سياست استعماری انگليس دانستند و ده‏ها سال برای اثبات اين تهمت و دروغ، بی‏نتيجه فعاليت کردند و هيچگاه سند و مدرکی درباره‏ی اين دروغ پردازی‏ها ارائه نکردند.

در سال‏های اخير همان مخالفان و همان هيئت‏های ضد بهائی، بهائيان را عوامل سياست امريکا معرفی کردند. در سال‏های اخيرتر، باز آنها اين تهمت را تغيير داده و بهائيان را جاسوس و عمّال صهيونيستی می‏خوانند. اين تهمت که بر اساس دشمنی تعصب‏آميز با يک ديانت الهی و جهانی است،  در دوره‏ی همه‏ی اديان، سابقه داشته است. چنانچه در سده‏های اول ديانت‏های مسيحی و اسلامی، اين نهضت‏های دينی، عوامل سياست‏های مقتدر آن زمان معرفی می‏شدند.

خوب بود حضرات مخالفين دين بهائی، ابتدا با هم مشورت می‏کردند و سپس تصميم می‏گرفتند که چنين ديانت پرارج و مقدسی بالأخره ساخته‏ی دست چه کسی است، روس، انگليس، امريکا و يا اسرائيل؟! شايد از اين راه بتوانند مردم ساده دل را گمراه کنند. از سوی ديگر، هر شخص با فکر و تدبيری اگر به نظر انصاف به دستورات و تعاليم فردی و اجتماعی که حضرت بهاءالله در طول چهل سال حبس و تبعيد برای آزادی و آزادگی بشر نازل فرمودند، نگاه کند، می‏بيند که نه تنها در يک صد و پنجاه سال قبل که اين ديانت به ظهور رسيد، بلکه امروز هم ممالکی مثل روسيه، انگليس، امريکا و اسرائيل و نه هيچ مملکت متمدن ديگری دستورات و تعاليم و آرمان‏های بهائيان را به خواب هم نمی‏ديد، تا چه رسد به اين که اين ديانت مترقی ساخته‏ی دست آنها باشد!

دستوراتی مثل تساوی حقوق اجتماعی زن و مرد – که هنوز هم دراروپا به طور کامل عملی نشده است – خط و زبان بين المللی در کنار زبان‏های مادری برای ايجاد تفاهم بين ملت‏ها و نخستين برنامه و پايه‏ی صلح عمومی و دائمی بين ملت‏ها، ازميان برداشتن طبقه‏ی علمای دينی و پايه‏گزاری سيستم انتخاب آزاد و اداره‏ی امور دينی در هيئت‏های انتخابی، محدود کردن توليد اسلحه در بين ملت‏ها، ايجاد محکمه‏ی عدالت بين المللی، از ميان برداشتن تعصبات نژادی و مذهبی و ملی، تعليم و تربيت عمومی و اجباری دختران و پسران، از ميان برداشتن حکم نجاست و عدم معاشرت با پيروان اديان و عقايد ديگر، از ميان برداشتن حکم توبه نزد کشيس و يکسان بودن همه‏ی افراد اجتماع در ديانت بهائی، از ميان برداشتن حکم تقليد از علماء در امور دين و صدها احکام تازه‏ای که عاملين سياست‏های صد و پنجاه سال پيش حتی در تصورشان نيز نمی‏گنجاندند.

حال چگونه می‏شود آنها سازنده‏ی چنين دستورات دينی باشند که در آثار و کتب حضرت بهاءالله نازل شده و از همان زمان در کتاب‏خانه‏های دنيا در نسخه‏های خطی موجود و محفوظ است؟ چگونه سياست‏هايی که خود ذات نايافته از هستی بوده و هستند، می‏توانند هستی بخش افکار عالی دينی باشند؟

اگر اين تعاليم و دستورات به صورت حرف و شعر و کتاب ادبی و اخلاقی نوشته شده بود، شايد امروز از آنها چيزی باقی نمانده بود. اما اين تعاليم دستوراتی الهی‏اند که امروزه هفت مليون بهائی در بيش از ۲۱۷ کشور با ايمان کامل به آن عمل می‏کنند و سرمشق و نمونه‏ی يک ديانت تازه‏ی جهانی هستند که از ميهن ما ايران برخاسته است.

حال به جای اين که دولت و ملت ايران با کمال افتخار اين دين و آئين را گسترش دهند، از ۱۵۰ سال پيش تا به حال سعی کرده‏اند، اين آتش را خاموش کنند، غافل از آن که اين تعاليم، دوای درد بشر امروز است و هيچ قدرتی نمی‏تواند مانع پيشرفت آن باشد. 

 

۲- چرا مرکز روحانی دين بهائی در فلسطين است؟

 

ايراد و تهمت ديگر ی که به جامعه‏ی بهائی وارد می‏کنند، اين است که چون مرکز بين المللی بهائيان در شهر حيفا می‏باشد، پس آنها جاسوس اسرائيل و دست نشانده‏ی آنها هستند. در اين مورد مخالفين بهائی از احساسات ملت مسلمان ايران درباره‏ی مسئله‏ی فلسطين استفاده کرده و افکار ملت بيچاره را که از واقعيت مطلب بی‏خبرند، بر ضد بهائيان تحريک می‏کنند. هر شخص با انصاف و دقيقی می‏داند که مرکز مقدس همه‏ی اديان ابراهيمی دنيا، مثل ديانت يهود، مسيحی و اسلام در فلسطين قرار دارد که امروز در خاک اسرائيل واقع شده است.

مگر مسلمانان در ايران روز قدس ندارند و برای نجات مسجدالاقصی، محل معراج حضرت محمد که در اورشليم واقع شده است، پول جمع نمی‏کنند؟ آيا بايد به اين علت مسلمانان ايران را جاسوس اسرائيل دانست؟ يا اين که ملت مسيحی را که هر سال برای زيارت محل تولد يا محل شهادت حضرت مسيح به اسرائيل می‏روند، عمال سياست صيهونيستی دانست؟

اگر بگويند که اين اماکن مقدس مسيحيت و اسلام قبلا از حکومت اسرائيل در آنجا بوده است، بايد به اين مخالفين پرغرض گفت که اقامت و وفات حضرت بهاءالله هم خيلی قبل از به وجود آمدن دولت اسرائيل در فلسطين اتفاق افتاده است.

نکته‏ی مهم اين است که حضرت بهاءالله به ميل و خواست خود به فلسطين نرفتند، بلکه حکومت دوره‏ی ناصرالدين شاه و حکومت سلاطين عثمانی بر اساس تحريک دائم علمای وقت، قصد داشتند، حضرت بهاءالله را هرچه بيشتر از ايران و بعد، از خاک عثمانی دور کنند تا از اين راه جلوی توسعه‏ی دين بهائی را بگيرند و بالأخره ايشان را همراه خانواده و جمعی از مؤمنين در سال ۱۸۶۸ ميلادی، يعنی درست ۱۳۸ سال پيش، به زندان عکا در شمال فلسطين تبعيد کردند و ايشان در همان حدود در سال ۱۸۹۲ دار فانی را وداع گفتند.

در آن زمان از اسرائيل اسمی در ميان نبود و از همان وقت به بعد مرکز روحانی و اداری بهائيان در شهر حيفا و عکا در فلسطين تأسيس شد و ديانت بهائی هم مثل همه‏ی اديان ديگر در آنجا مستقر گرديد.

حال بهائيان را به اين علت تاريخی، عامل اسرائيل شمردن، همان اندازه غيرمنطقی و بی‏پايه است که کسی ادعا کند، مسلمانان بازيچه‏ی دست اسرائيل هستند، چون قدس، مرکز مقدس آنان، در اورشليم است.

 

۳- نسبت بهائی بودن بعضی از سياستمداران دوره‏ی قبل

 

ايراد بی‏اساس ديگری که در نوشته‏های مخالفين نسبت به ديانت بهائی گرفته می‏شود، اين است که از نظر مردم امروزی کارهايی که در دوران رژيم قبلی ايران انجام شد و مورد اعتراض و نارضايتی ملت بود، عاملش بهائيان بودند وگناه همه‏ی اين اعمال به گردن آنهاست.

از جمله‏ی اين بهائيان امير عباس هويدا، نخست وزير سابق، و يا مهندس روحانی، وزير آب و برق و امثال آنها را نام می‏برند.    

کسانی که اين نسبت‏های دروغين را به بهائيان می‏دهند و در کتاب‏های خاطرات سياسی خود آنها را به تکرار می‏نويسند، به خوبی می‏دانند که اين گفته‏ها تهمت و دروغ محض است، به اين دلايل :

اولاً بهائيان بر اساس دستورات و قوانين مقدس ديانت خود، در امور سياسی دخالت نمی‏کنند و در هيچ کشوری عضويت احزاب سياسی را نمی‏پذيرند و از قبول هر پست سياسی در شرق و غرب عالم خودداری می‏کنند. اين همه بدان علت است که اساس سياست الهی که بهائيان پيرو آن هستند، ايجاد صلح و وحدت عمومی و وحدت نوع بشر است و دخالت در سياست يا حکومت، با اين آرمان مقدس دينی آنها موافقت ندارد و اگر شخصی در سياست دخالت کند، خودِ اين عمل دليل بهائی نبودن آن فرد است.

در دوره‏ی نخست وزيری هويدا، در تمام اوراق استخدامی ستون مذهب به روشنی اضافه شده بود و اگر به روزنامه‏های رسمی آن زمان از اطلاعات و کيهان و امثال آن توجه شود، می‏بينيم که در آگهی‏های استخدامی آن زمان آمده بود:

۱- تابعيت ايران

۲- اعتقاد به يکی از اديان رسمی کشور: مسلمان، مسيحی، يهودی و زرتشتی.

در تمام دوران صدارت آقای هويدا، اگر متقاضیِ کار در ورقه‏ی تقاضایِ کار در ستون مذهب، بهائی می‏نوشت، يا از همان اول استخدام نمی‏شد و يا بعد از مدت کوتاهی از کار برکنار می‏شد.

اين شرايط به ويژه در دوران حکومت هويدا که نظر خوشی با بهائيان نداشت، به صورت شديدی اجرا می‏شد و نويسنده‏ی اين مقاله، خود يکی از کسانی است که از تدريس در دانشگاه تهران و ملی به همين علت محروم شد.

مطلب سوم درباره‏ی بهائی بودن و نبودن امثال هويدا و مهندس روحانی اين است که در بهائيت قبول دين اجباری نيست و هر جوان بهائی در سن ۱۵ سالگی بعد از مطالعه‏ و تحقيق، اگر بخواهد، تقاضا می‏نمايد که به عنوان بهائی تسجيل شود و آن وقت به عنوان عضو جامعه پذيرفته می‏شود، چه که اساس ديانت بهائی بر تحقيقات شخصی و آزاد است.

پيش می‏آيد که بعضی از اعضای يک خانواده‏ی بهائی نخواهند، به عنوان بهائی تسجيل شوند، در اين حالت آنها بهائی محسوب نمی‏شوند و در انتخاب خود آزادند و از طرف خانواده و بقيه‏ی بهائيان با کمال دوستی و محبت با آنان رفتار می‏شود و ابداً مسئله‏ی تکفير وجود ندارد.

در مورد هويدا: پدر بزرگ او از بهائيان دوره‏ی اول بود، ولی چون تصميم گرفت، وارد سياست شود، از جامعه‏ی بهائی خارج شد. از آن به بعد خانواده‏ی هويدا، خودش و برادرش از ابتدا بهائی نبودند، راه سياست را در پيش گرفتند.

مهندس روحانی، وزير آب و برق سابق، هم با وجود اين که از خانواده‏ی بهائی بود، ولی خودش بهائی نبود.

به غير از سياستمداران، افراد ديگری هم در مقامات مهم غير سياسی، مثل پزشکی و اداره‏ی امور مالی و امثال آن، بهائی بودند و مثل همه‏ی افراد ديگر مملکت در کارهای مهندسی و استادی دانشگاه يا برنامه ريزی و امور اجتماعی به ملت و مملکت ايران خدمت کردند. در تمام اين دوره‏ی خدمات، ابداً به کارهای سياسی نپرداختند، زيرا چنانچه پيشتر گفته شد، دخالت در امور سياسی و حزب بازی و امثال آن برای بهائی ممنوع است.

بررسی اين سه مطلب، بی‏پايه و مايه بودن تهمت‏های خصومت‏آميزی را نشان می‏دهد که هنوز هم بعد از ۱۵۰ سال از طرف متعصبين مذهبی و بنيادگرايان نسبت به ديانت بهائی انجام می‏شود.

اميد آن که در دوره‏ای که همه‏ی ملت‏ها برای آزادی وآزادگی و پيشرفت جامعه‏ی مملکت خود تلاش می‏کنند، در دوره‏ای که نشان تمدن ملت‏ها و پايه‏ی ترقی فرهنگی‏شان در درجه‏ی اول، حفظ حقوق بشر و برابری همه‏ی هموطنان در مقابل قانون و آزادی بيان و دوستی و تفاهم بين مردم است، اين اعمال و ستيزه‏جويی‏های بی‏علت، اسباب عقب ماندگی و بيچارگی فکری ملت عزيز ايران نگردد.

 

از طرف بهائيان ايرانی ساکن اتريش  

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

نامه‏ی سرگشاده‏ در بررسی تهمت‏های ناروا نسبت به جامعه‏ی بهائی در ايران 

 

نامه‏ی سرگشاده‏ در بررسی تهمت‏های ناروا

نسبت به جامعه‏ی بهائی در ايران

از طرف بهائيان ايرانی ساکن اتريش (۱)



مقدمه

 

چون در چند ماهه‏ی گذشته رسانه‏های گروهی از يکسو و بعضی از گروه‏های اينترنتی حمايت شده از طرف دولت جمهوری اسلامی از سوی ديگر، مرتب و نظام يافته شايعات بی‏اساس و تهمت‏های ناروا به بهائيان نسبت می‏دهند، از آنجا که روزنامه‏های دولتی کيهان و اطلاعات و نيز راديو مطالبی نادرست درباره‏ی ديانت بهائی منتشر و پخش می‏کنند، بدان دليل که جامعه‏ی بهائيان ايران از همه‏ی حقوق اجتماعی محروم هستند و حق چاپ و انتشار روزنامه و کتاب ندارند و نمی‏توانند از خود دفاع کنند، دوستان بهائی در اتريش با نشر اين نامه‏ی سرگشاده، سعی می‏کنند، روشنفکران و برادران ايرانی خود را بدين وسيله از حقيقت موضوع آگاه سازند، شايد آنها بازيچه‏ی دست تبليغات يکطرفه‏ی رسانه‏های گروهی بنيادگرايان نشوند.

 

۱- نظری به گذشته

۲- موج تازه‏ی ستيزه‏جويی و دروغ‏پردازی

۳- بررسی سه تهمت ناروا

 

۱- نظری به گذشته

 

ديانت بهائی که حدود يک صد و شصت سال پيش در ايران به ظهور رسيد، در کنار ديانت زرتشتی، آئينی می‏باشد که از ايران سرچشمه گرفته است.

برخلاف ديانت زرتشت که به غير از ايران فقط در چند مملکت ديگر مثل هندوستان پيروانی دارد، آئين بهائی در تمام دنيا گسترش يافته است. امروز مشکل است مملکت، منطقه و يا حتی جزيره‏ای در دنيا يافت که بهائيان و مؤسسات خدمات اجتماعی و تربيتی آنها در آنجا موجود نباشد. امروزه بيش از يک مليون هندی و هزارها بنگلادشی و پاکستانی و تعداد زيادی ايتاليايی، اسپانيايی، آلمانی و يا هزاران نفر از اهالی امريکای جنوبی و جزاير اقيانوس کبير و بسياری از مردم افريقا، جزو پيروان اين ديانت هستند که خاستگاهی ايرانی دارد.

بهائيان به همه‏ی کره‏ی ارض عشق می‏وررند و در هر مملکتی که ساکن باشند، آنجا را وطن خود و خود را جزو ملت آن کشور می‏دانند.

هيئت‏های بهائی در سازمان ملل متحد جزو سازمان‏های غير دولتی بوده و از احترامی مخصوص برخوردارند. 

در تمام کشورهای آزاد جهان، بهائيان از حقوق اجتماعی و اداری برخوردار و در اجرای مراسم مذهبی خود آزاد و مورد اعتماد ملت و دولت هستند.

بهائيان در هر کجای عالم که باشند و يا به هر قوم و نژادی تعلق داشته باشند، ايران را مقدس می‏شمارند، زيرا بسياری از جايگاه‏های مقدس آنها در ايران است. اگر آزادی عقيده در ايران حکمفرما باشد، بهائيان از اقصا نقاط جهان، از نيوزيلند تا دانمارک و از روسيه تا افريقای جنوبی برای زيارت اين مکان‏های مقدس به ايران می‏آيند.

ولی افسوس که جامعه‏ی بهائی که بزرگترين اقليت دينی در ايران است و طبق آمار بين ۳۰۰،۰۰۰ تا ۴۰۰،۰۰۰ نفر پيرو دارد، از ابتدای ظهور خود در سال ۱۸۴۴ ميلادی برابر با ۱۲۶۰ هجری قمری مورد دشمنی و ستيزه جويی رهبران متعصب دينی و سلاطين مستبد که در سايه‏ی قدرت و پشتيبانی علمای دينی حکومت می‏کردند، قرار گرفت.

در اثر اين دشمنی‏ها که در هر دوره‏ای به صورتی ديگر خود را می‏نماياند، در قرن گذشته بيش از ۲۰،۰۰۰ نفر از بهائيان جان خود را از دست داده‏اند و کشتار بهائيان هنوز هم ادامه دارد.

تلقينات و تهمت‏های نشريات داخل و خارج از کشور، روزنامه‏ها و کتاب‏های يک صد و پنجاه سال گذشته، همه نمايانگر اين  مخالفت وسيع بوده و هست که هميشه از طرف علمای دينی تحريک می‏شد و در هر دوره‏ای به صورتی ديگر باعث ظلم و ستم و زندان و شکنجه و در بسياری از مواقع قتل و اعدام پيروان اين ديانت می‏گرديد، در حالی که ديانت بهائی هدفی جز ايجاد برابری و برادری و آزادی فکر و عقيده نداشته و ندارد.

اين دشمنی‏ها و تبليغات سوء يک طرفه و شعارهای دروغين و پر از تهمت و افترا در طول زمان رفته رفته يک جوّ ضد بهائی در بين عوام الناس به وجود آورد و چون بهائيان مجاز به پاسخگويی نبودند، يک نوع کينه و احساس درونی همراه با بدبينی نسبت به بهائيان در دل و جان قاطبه‏ی ملت که قريب ۸۰ درصد آنها قادر به خواندن و تحقيق نبودند و نيستند، جايگزين شد، زيرا بهائيان هرگز فرصت دفاع از خود را نداشته و به اين جامعه‏ هيچ نوع حقی برای بيان عقايد و واقعيت ديانت خود داده نمی‏شد. امروز هم عيناً همين وضع ادامه دارد و قلم در دست مخالفين اين ديانت است.

 

۲-  موج ستيزه جويی و تهمت

 

با کمال تأسف بايد گفت که در طول ۲۷ سال گذشته و از شروع انقلاب اسلامی يک جنبش ضد بهائی ويژه‏ای که از ده‏ها سال پيش پنهانی فعاليت می‏کرد، مخالفت‏های گذشته را علنی و در صحنه‏ی سياست روز وارد کرد. نقش اصلی اين حرکت تازه‏ی ضد بهائي را گروه‏های متعصب و بنيادگرا در دست داشته و دارند که هدف و مقصد سياسی و اجتماعی آن ريشه کن کردن بهائيان و بهائيت است. اين مطلب با به دست آوردن دستورات محرمانه‏ای از طرف بالاترين مقامات روحانی و سياسی صادر شده و به دست مأموران رسمی سازمان ملل افتاده و مدارک مربوطه علنی شده است.

اين عده يا نمی‏دانند و يا نمی‏خواهند بدانند و از تاريخ يک صد و شصت ساله‏ی ديانت بهائی پند نمی‏گيرند که آئين خداوندی را با مخالفت‏های بشری نمی‏توان از بين برد. مثلاً ما می‏دانيم و مدارک آن موجود است که در دوران استبدادی ناصرالدين شاه حکم ريشه کن کردن اين ديانت داده شد و علمای پرنفوذ و پرقدرت مذهبی نيز پشتيبان آن بودند، اگرچه در آن دوران اين هجوم و حمله‏ی عمومی به بهائيان باعث شهادت بيش از بيست هزار زن و مرد و کودک و طفل شير خواره شد و اخبار آن در همان زمان حتی در روزنامه‏های خارج منعکس گرديد، با اين وجود در دهه‏های بعد نيز اين ستيزها هر بار به صورتی تازه ادامه يافت، ولی هيچگاه اين مخالفت‏های دولت و علمای دين نتوانست مانع پيشرفت و گسترش دين بهائی گردد.

از چند هزار بهائی که مورد ظلم و ستم دشمنان اين دين قرار گرفتند و در مملکت خود به زندان و عذاب افتادند و جان باختند، امروز نوه‏ها و نوادگان همان مظلومان  که در يزد و خراسان و شيراز و اصفهان  و تبريز و همدان شهيد شدند، در خدمات مهم اجتماعی و فرهنگی در تمام ممالک دنيا موفق هستند و به عنوان اساتيد و کارشناسان مورد احترام، به خدمت مشغولند. برای نمونه می‏توان گفت که از خانواده‏ی يک مؤمن بهائی که در قرن قبل در خراسان شهيد شد، ده‏ها تن از بازماندگانش در شرق و غرب دنيا در بالاترين درجات علمی و فنی اسباب افتخار هم ميهنان ايرانی خود هستند. علاوه بر آن، امروز بيش از ۷ مليون بهائی در دنيا وجود دارد که در همه‏ی ممالک، جزاير و مناطق دنيا در راه گسترش تعاليم صلح و وحدت و تفاهمی بين المللی فعاليت می‏کنند.

جای بسيار تأسف است که به جای اين که مردم ايران و مسئولان حکومتی از اين همه امکانات مثبت که بهائيان در خدمت به ايران و دنيا دارند، استفاده کنند، هنوز هم با همه‏ی قوا به اذيت و آزار اين عده از هم‏ميهنان مشغولند و باز جای تأسف است که ارگان‏های رسمی دولتی مثل روزنامه‏ی کيهان مدتی است، مطالب دروغ و پر تهمت نسبت به بهائيان منتشر می‏کند و تهمت‏های پوسيده‏ی صد ساله را از انبارهای افکار پرتعصب بيرون کشيده و به چاپ می‏رساند.

تأسف بيشتر اين که امروز هم بهائيان از اظهار عقيده در رسانه‏های گروهی محرومند، امروز هم نه حق چاپ کتاب دارند و نه اجازه‏ دارند، روزنامه منتشر سازند و نه می‏توانند از طريق ديگر رسانه‏های گروهی، چون تلويزيون پاسخ سؤالات و حملات مخالفان و دشمنان را بدهند.

بدتر اين که با وجودی که آن دسته از  متقاضيان تحصيلات دانشگاهی که بهائی هستند، بهترين نمرات را در مسابقات ورودی دانشگاهی دارند، ولی به علت بهائی بودن حق تحصيل در دانشگاه را ندارند.

علت اصلی همه‏ی اين دشمنی‏ها حکمفرمايی تعصب و بنيادگرايی است که ضد ترقی و پيشرفت جامعه‏ی انسانی می‏باشد. باوجود اين که گردانندگان سياسی و دينی به خوبی می‏دانند که بهائيان در هر مملکتی که باشند مطيع قوانين عمومی آن مملکت بوده و هرگز در سياست دخالت نکرده و اسلحه حمل نمی‏کنند و در تمام دنيا به جامعه‏ای صلح دوست معروف و شناخته شده‏اند، باز هم فقط به علت تعصب مذهبی و بنيادگرايی مخالفان به اينهمه اعمال غير انسانی دست می‏زنند.

 

اشاره به بعضی از دروغ و تهمت‏های ناروا

 

در ابتدا بايد گفت، هر بررسی و پژوهش درستی در آغاز کار، بايد سرچشمه و اساس موضوع تحقيق را بررسی نمايد، نه اين که بررسی خود را از گفته‏ی مخالفين يک آيين و عقيده شروع کند و پايه‏ی کار خود را گفته و نوشته‏ی کسانی قرار دهد که يا از روی بی‏اطلاعی و يا بر اساس تعصب و بنيادگرايی با هر عقيده‏ای غير از باور و عقيده‏ی خود، دشمنی می‏ورزند و ناسزا می‏گويند.

مثلاً اگر کسی قصد شناسايی اسلام را داشته باشد و بخواهد بداند، مسلمانان چه عقيده و باوری دارند، بررسی را از دشمنان اسلام و يا کسانی که هنوز هم کتبی عليه اسلام منتشر می‏کنند، شروع نمی‏کند، بلکه اساس اعتقاد اسلامی را در قرآن مجيد پی‏ می‏گيرد و عقيده‏ی مسلمانان را از خود آنها سؤال می‏کند.

درباه‏ی دين بهائی و بهائيان بنا به عللی که پيش‏تر نوشته شد، چنين بررسی‏ای، به ويژه در ايران بسيار مشکل، بلکه غير ممکن است. بهائيان در ايران نه آزادی بيان دارند و نه اجازه‏ی چاپ روزنامه و کتاب و نه برنامه‏ی آزادی در رسانه‏های گروهی در اختيار آنها گذاشته می‏شود، لذا اگر کسی بخواهد درباره‏ی دين بهائی و آئينی که دستورات آن موجب نجات ايران و ايرانيان و هدايت همه‏ی اهل جهان به صلح و دوستی و برادری و تربيت است، آگاه شوند، راهی به مراجع بهائی ندارند.

از اين گذشته، مدت ۱۵۰ سال است که ايرانيان دانش‏پژوه از استفاده از ادبيات دينی ارزنده‏ای که در ديانت بهائی موجود است و همه‏ی مسائل اخلاقی و عرفانی و اجتماعی و الهيات و کلام را برگرفته است، محرومند و همه‏ی اين محروميت‏ها نتيجه‏ی مخالفت و ستيزه‏ورزی اهل تعصب است که مردم ميهن ما را از چنين نعمت الهی و توجه بدان باز داشته است.

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

درباره زندگي و احوال جناب طاهره قرةالعين  

 


*پارسا باش و نسبت از خود دور كن. پارسازادگى ادب نبوَد (قرة‏العين)

«طاهره برغاني» با نام اصلي زرين‌تاج و مشهور به «طاهره ‌قرة‌العين» از پديده‌هاي گمنام تاريخ معاصر است. زني عجيب با قدرت شگفت‌انگيز ترانه‌سرايي و سخنوري كه بنا به روايات جسته و گريخته، سرنوشت و فرجام كار او بي‌شباهت به مردان همتاي خود نظير حسين منصور حلاج و عين‌القضات همداني نيست. در اين نوشته، گرايش‌هاي مذهبي و منسوب بودن وي به بابيت به هيچ عنوان مطرح نبوده و تنها از منظر زني شاعر و عارف كه در زمان خود تاريخ‌ساز بود، ياد مي‌شود. تصنيف‌هاي طاهره بيش از صد و پنجاه سال است كه در ميان خواص و اهل معرفت جايگاه ويژه‌اي دارد و گمنامي نسبي او، حاصل سانسور و نفي وجودش در حافظه‌ي تاريخ‌نويسان درباري و مصلحت‌انديشان متعصب است. تقريباً جز رواياتي پراكنده از كساني نظير «ادوارد براون» مستشرق مشهور، كمتر منابعي در اين زمينه در دست است. مخالفين از وي با عنوان بابي و مرتد و موافقان از وي با عنوان زني مترقي ياد مي‌كنند و در هر دو زمينه باز هم كمتر چهره‌اي واقعي و عاري از تعصب از وي به دست آمده است.
طاهره در دوره قاجار و در خانواده‌اي ثروتمند و مشهور در قزوين به دنيا آمد. پدر وي از مجتهدين سرآمد روزگار خود به نام حاج ملاتقي برغاني مشهور به شهيد ثالث بود. با آموختن فقه و اصول و كلام وادبيات عرب نزد پدرش و رسيدن به درجه استادي به عراق مي‌رود و در آنجا مجلس درسي ايجاد مي‌كند و به طلاب از پس پرده درس مي‌دهد.*
با ظهور سيدعليمحمد باب در شيراز و با ديدن آثار و نوشته‌هاي وي به بابيه گرايش مي‌يابد و مسير زندگيش عوض مي‌شود و در عراق به تبليغ بابيت مي‌پردازد تا جايي كه از آنجا اخراجش مي‌كنند و بازگشت او به ايران نيز با ماجراها و حوادث فراوان روبرو مي‌شود.
معروف است كه وي در برابر بيش از پنج‌هزار مرد در دشت «بدشت» (نزديك شاهرود) با چهره‌ي باز و بدون حجاب سخنرانى نمود. طاهره در اين سخنان مردم را دعوت به يگانگي، وحدت و برابري نمود و مخالفين از آن با عنوان «اشتراك در زنان و اموال» تعبير كردند و بابيه را به خاطر همين عمل به نام بدعت در دين تكفير كردند. (انديشه‌ي سوسياليستي وي در زمان اوج شاه‌پرستي و دسپوتيسم قجري بسيار جالب توجه است). از اين نظر و ديدگاه برابري‌طلبي وي، شايد بتوان او را به عنوان يكي از پيشگامان جنبش فمنيته در ايران محسوب كرد.
مي‌گويند علاوه بر مقامات علمي و دانش‌شگفت‌انگيز وي در فقه و فلسفه و سخنوري و شعر، داراي حسن جمال بود. ناصرالدين شاه به خاطر همين شهرت تصميم گرفت وي را به حرمسراي خود اضافه كند. طاهره در پاسخ به اين پيشنهاد اين پاسخ را به ناصرالدين شاه مي‌دهد:

تو و مُلك و جاه سكندرى، من و رسم و راه قلندرى
اگر آن خوش است تو درخورى وگر اين بد است مرا سزا

در سال 1268 هجري قمري در جريان نقشه ترور نافرجام ناصرالدين‌شاه به دست سه تن از بابيان و دستگيري آنان، موج بابي‌كشي در ايران راه افتاد. 28 تن از سران آنان (معاريف بابيه) را دستگير و با فجيع‌ترين روش‌هاي ممكن قطعه قطعه كردند و بسياري ديگر را نيز به نام بابي بودن كشتند. طاهره را در نياوران بازجويي مي‌كنند اما او منكر گرايش خود نمي‌شود به همين دليل زنداني و يك سال در حبس بود و سرانجام وي را در باغ ايلخاني* با دستمال خفه كردند و جنازه‌اش را به چاهي انداختند. او نيز از تبار كساني چون حلاج و عين‌القضات بود كه برخلاف جريان زمانه‌اش و به تعبير خود: «موج بلا»، شنا كرد و چنين سرهايي هميشه بر دارند.
***
از طاهره اشعار، متون، رساله‌ها، نامه‌ها و مناجات‌نامه‌هايي بر جا مانده كه اكثراً مخفيانه و نزد بابيان محفوظ ماند و تنها تعداد اندكي از آن آشكار شد. اشعار او علاوه بر تمثيلات عرفاني بر اساس احاديث و آيات، سرشار از عشق و محبت و وصف معشوق است و توصيفات او در هجران معشوق به ديدگاه مولانا در وصف شمس تبريزي شبيه است. علاوه بر آن وزن برخي از اشعار نشان مي‌دهد كه طاهره با موسيقي و دستگاه‌هاي آن آشنايي كامل داشته است. شعر زيباي «چهره به چهره» را از او احتمالاً با صداي شجريان شنيده باشيد:

گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نكته به نكته مو به مو
ساقي باقي از وفا
باده بده سبو سبو
مطرب خوش‌نواي را
تازه به تازه گو بگو
در پي ديدن رخت
همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه، در به در
كوچه به كوچه، كو به كو
مي‌رود از فراق تو
خون دل از دو ديده‌ام
دجله به دجله، يم به يم
چشمه به چشمه، جو به جو...

و نيز شعر زيباي «دلاراي من» كه به خاطر اهميت تمام ابياتش كه سرشار از تشبيهات و كنايات عرفاني است، اينجا به طور كامل مي‌آيد. شايد اين يكي از بهترين اشعار ليريك و غنايي ما باشد كه مهجور مانده است، شعري بسيار دلنشين با ساده‌ترين كلماتي كه در آن شور و شعور و رقص و سماع و مهر و عشق و نور موج مي‌زند و «عشق»، عشقي كه مردستيزان پوشالي امروز آن را منكر مي‌‌شوند. عجيب است كه با توجه به وزن موسيقايي‌اين شعر تاكنون هيچ خواننده‌اي آن را نخوانده است:

اي به سر زلف تو سوداي من
وز غم هجران تو غوغاي من
لعل لبت شهد مصفاي من
عشق تو بگرفت سراپاي من
                          من شده تو، آمده بر جاي من
گرچه بسي رنج غمت برده‌ام
جام پياپي ز بلا خورده‌ام
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
                          چون لب تو هست مسيحاي من
گنج منم، باني مخزن تويي
سيم منم حاجب معدن تويي
دانه منم صاحب خرمن تويي
هيكل من چيست اگر من تويي؟
                          گر تو مني، چيست هيولاي من؟*
من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح باده‌ي عشق تو مست
تا به سر زلف تو داديم دست
تا تو مني، من شده‌ام خودپرست
                          سجده‌گه من شده اعضاي من
دل اگر از توست، چرا خون كني؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كني؟
دمبدم اين سوز دل افزون كني
تا خوديم را همه بيرون كني
                          جاي كني در دل شيداي من
آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مايه‌ي هر هست و بود
كفر و مسلمانيم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود
                          فرق نِه از كعبه كليساي من
كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
نامده خلقي به وجود از عدم
بر تن آدم چو دميدند دم
                          مهر تو بُد در دل شيداي من
دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعه‌ي سينه كِشت
عشق تو گرديد مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحيم و بهشت
                          نيست به غير از تو تمناي من
باقي‌ام از ياد خود و فاني‌ام
جرعه‌كش باده‌ي رباني‌ام
سوخته‌ي وادي حيراني‌ام
سالك صحراي پريشاني‌ام
                          تا چه رسد بر دل رسواي من
بر درِ دل تا اَرِني‌گو* شدم
جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم
هر طرفي گرم هياهو شدم
او همگي من شد و من او شدم
                          من دل و او گشت دلاراي من
كعبه‌ي من خاك سر كوي تو
مشعله‌افروز جهان روي تو
سلسله‌ي جان خم گيسوي تو
قبله‌ي دل طاق دو ابروي تو
                          زلف تو در دَير، چليپاي من
شيفته‌ي حضرت اعلي‌ستم*
عاشق ديدار دل‌آراستم
راهرو وادي سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
                          پر شده از عشق تو اعضاي من
تا كي و كي پندنيوشي كنم؟
چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشي كنم؟*
چند ز هجر تو خموشي كنم
پيش كسان زهدفروشي كنم
                          تا كه شود راغب كالاي من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به ميناي بلور افكنم
شعشعه در وادي طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
                          بر در ميخانه بوَد جاي من
عشق، عَلَم كوفت به ويرانه‌ام
داد صلا بر در جانانه‌ام
باده‌ي حق ريخت به پيمانه‌ام
از خود و عالم همه بيگانه‌ام
                          حق طلبد همت والاي من
ساقي ميخانه‌ي بزم الست
ريخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره‌صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
                          از اثر نشئه‌ي صهباي من
عشق به هر لحظه ندا مي‌كند
بر همه موجود صدا مي‌كند
هر كه هواي ره ما مي‌كند
گر حذر از موج بلا مي‌كند
                          پا ننهد بر لب درياي من
هندي نوبت‌زن بام توأم*
طاير سرگشته به دام توأم
مرغ شباويز به دام توأم
محو ز خود، زنده به نام توأم
                          گشته ز من درد من و ماي من


* شايد منظور آقاي بيضايي در فيلم‌نامه «پرده نئي» همين طاهره بوده باشد.
* «باغ ايلخاني»: محل ساختمان قديمي بانك ملي خيابان فردوسي تهران
* «هيولا»: هيكل، كالبد
* «حضرت اعلي»: منسوب به سيد باب و از القاب اوست كه بابيان به او مي‌گفتند. اما در اين شعر تفاوتي ندارد چرا كه معشوق يكي است. اصولاً اينجا عاشق و معشوق به وحدت رسيده‌اند و حجابي ميان‌شان نيست.
*«اَرِني» يعني خودت را به من بنما. اشاره به آيه 143 سوره اعراف در خطاب موسي به خداوند: قال رب ارني انظر اليك... (خدايا خودت را به من بنما) و خداوند پاسخ مي‌دهد: لن تراني (هرگز مرا نخواهي ديد).
* «بُلبُلَه‌‌» ابريق و كوزه‌ي شراب. بلبله نوشي: نوشيدن شراب
* «نوبت‌زن»: «نوبت نوازي» يا «نقاره كوبي» بر در سراي يا ايوان كاخ پادشاهان و فرمانروايان كه يك آيين ديرين ايراني است.
نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

شرح شهادت شهدای منشاد یزد 

قسمت چهارم

روز شنبه پانزدهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري قمري بود . جناب آقا غلام حسين ابن تقي دلال که يکي از احباب يزد بود در روز اول ضوضاء يزد از خوف اشرار و شورشيان شهر به منشاد آمد و با جناب آقا سيد باقر ابن مرحوم سيد احمد منشادي برادر جناب آقا سيد حسين شهيد در مغاره اي از مغاره هاي کوه شرقي منشاد که در پشت مزرعة ترک ها واقع است پنهان شدند . در روز مذکور جمعي از اشرار منشاد از اختفاي آنان مطلع شدند . دو ساعت بعد از طلوع آفتاب اشرار به محل اختفاي آنان رفتند . ابتدا غلامرضا پسر حسين جناب آقا سيد باقر و جناب غلام حسين را صدا زد که بيرون آيند . آن دو بزرگوار از مغاره بيرون آمدند ، اشرار دور جناب آقا غلامحسين را گرفتند و آن حضرت را تيرباران کردند و بعد از شهادت سرش را از بدن جدا کردند . بدن بي سر را در همان قتلگاه انداختند که بعداً در همانجا دفن شد و سر بي تن را نزد محمّد کلانتر بردند . آقا محمّد کلانتر آن سر را به ميرزا محمّد علي پسر حسين ترک داد تا براي ميرزا فتح الله ملقب به مشير الممالک که در آن اوقات حکمران يزد بود هديه برد . اشرار بعد از فراغت از قتل جناب آقا غلامحسين به سراغ جناب آقا سيد باقر در همان مزرعة ترک ها به خانة خود جناب آقا سيد باقر رفتند . چون هوا گرم و آثار تشنگي در اشرار ظاهر بود جناب سيد باقر اشرار را به خوردن ميوه دعوت فرمود اشرار بعد از صرف ميوه جناب سيد باقر را با دست هاي بسته به خانة محمّد کلانتر آوردند . به امر محمّد آن جناب را محبوس ساختند . در همان ليله روز شنبه که پانزدهم شهر ربيع الثاني بود جناب سيد تقي عليه بهآءالله از خوف اشرار از منشاد بيرون رفته روانة يزد شد ميان راه طزرجان و تفت ، سيد صادق و سيد علي اکبر و ميرزا محمّد علي پسر ميرزا سيد حسين از اهالي قرية طزنج جناب آقا سيد علي را ديده او را گرفتند و دست هايش را به عقب بسته به طزرجان نزد ميرزا ابراهيم امام جمعه بلده يزد بردند و اجازة قتل او را از امام جمعه خواستند . امام جمعه از دادن اجازة قتل جناب سيد علي امتناع نمود و گفت من اين سيد را نمي شناسم او را به منشاد ببريد و از اهل منشاد از حالي وي سؤال کنيد ايشان خود دانند و اين سيد . آن سه نفر اشرار جناب سيد علي را با دست هاي بسته از قرية طزرجان به منشاد آوردند . دو ساعت قبل از غروب روز مزبور وارد منشاد شدند و خواستند جناب سيد علي را به خانة محمّد کلانتر ببرند . چون به ميدان نخل منشاد رسيدند جناب سيد علي از دست آن سه نفر اشرار فرار مرده در زير نخل منشاد پناهنده شد ، در آن حين جمعي از اشرار منشاد از ورود جناب آقا سيد مطلع شدند ، غلامرضا پسر حسين و محمّد صادق نعيم آبادي و جواد و حاجي و پسران غلامعلي نجار و احمد جواد و غلامرضاي طزرجاني و ميرزا محمّد علي تفتي گماشته نواب ميرزا سيد محمّد ملقب به نواب وکيل التوليه با آن سه نفر و جمعي ديگر از اشرار در ميدان نخل جمع شده اطراف جناب سيد علي را گرفتند و خواستند آن حضرت را شهيد کنند ، يکي از اغيار گفت اي مردم اين سيد به نخل حسين ابن علي ابن ابيطالب عليه الاف التحيه و البهاء پناه آورده ، شما از کشتن او بگذريد و صبر کنيد هر وقت از زير اين نخل بيرون آمد او را به قتل رسانيد ، اشرار اين مطلب را قبول نکردند و مقارن غروب آفتاب بود که اول غلامرضاي طزرجاني يک تير بر بدن جناب آقا سيد علي زد بعد سيد صادق طزنجي و ميرزا محمّد علي تقي گماشتة نواب وکيل التوليه هريک تيري بر بدن آن جناب زدند .

        آن حضرت را در آن ميدان در زير نخل شهيد کردند و بعد از شهادت در شب زوجة آن جناب جسد جناب آقا سيد علي را از روي ميدان نخل برداشته در خانة مسکوني خود آن جناب که در محلة ميرزاها از محلات منشاد واقع است دفن کرد و الآن مدفن شريف او در همان خانه موجود است . سن جناب آقا سيد علي در يوم شهادت 35 سال بود .

        چون سيد صادق و سيد علي اکبر و ميرزا محمّد علي از اهل طزنج از کشتن جناب آقا سيد علي فارغ شدند با يکديگر مشورت و عهد کردند که بايد قربه الي الله سيد محمّد طبيب را بکشيم و آنگاه از منشاد خارج شويم و به عزم کشتن اين عبد از ميدان نخل به سوي خانة اين عبد روانه شدند . اين عبد تنها در خانه نشسته بودم که آن سه نفر اشرار وارد خانه شدند . ايشان را نشناختم و ندانستم به جهت چه امري به منشاد آمدند و به چه خيال وارد خانة اين عبد شدند . بعد از ورود ، ايشان را تکريم و توقير نمودم ، قليان و چاي برايشان آوردم بعد از صرف چاي و قليان از ايشان پرسيدم که از کجا مي آئيد و براي چه به منشاد آمديد ؟ گفتند ما سه نفر سيدي را که الآن در زير نخل کشته شده است از ميان راه گرفته به منشاد آورديم و کشتيم ، چون اين حرف را از ايشان شنيدم بسيار محزون و پريشان شدم ، آنان وقتي حزن و پريشاني مرا ديدند از خانه بيرون رفتند ، بعد از بيرون رفتن از خانة اين عبد ، سيد صادق از آن دو نفر همراهانش پرسيده بود که چرا اين سيد طبيب را نکشتيد و از خانه اش بيرون آمديد ، جواب داده بودند که از بس اين مرد ما را محبت و تکريم و توقير نمود از کشتن او حيا کرديم و از قتل او گذشتيم .

        و اما واقعة قتل جناب سيد باقر . چون اشرار منشاد از قتل جناب سيد علي فارغ شدند در همان غروب آفتاب روز مزبور بلافاصله به خانة محمّد کلانتر آمدند و جناب سيد باقر را که در آن خانه محبوس بود بيرون آوردند و او را برداشته به مزرعة ترک ها در زميني که به زمين هاي جان آقائي مشهور است بردند . ميرزا محمّد علي تفتي گماشتة نواب وکيل التوليه و غلامرضا پسر حسين و محمّد صادق نعيم آبادي هريک تيري به بدن جناب سيد باقر زدند و او را در همان وقت غروب آفتاب شهيد کردند و بعد از شهادت احباب آن بدن شريف را برداشته و در کنار مدفن جناب غلامحسين دلال دفن کردند و الآن بدن بي سر جناب غلامحسين و بدن جناب سيد باقر در مزرعة ترک ها در زير کمر مشهور به کمر کاسه پياله در پشت رودخانة لاي زرده در زير جاده گاوافشادي مدفون است و سر جناب آقا غلامحسين در بلدة يزد قرب دروازه مصلي در لب رودخانه سمت قبله تقريباً سه زرع به رودخانه مانده دفن است . سن جناب آقا غلام حسين در يوم شهادت 63 سال و سن شريف آقا سيد باقر 51 سال بود .    

        روز يکشنبه شانزدهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري جناب آقا محمّد ابن جناب ملا بابائي عليهما بهآءالله در خانة خود پنهان بود . هنگام ظهر اين عبد ديدم که سه نفر از اشرار يکي غلامرضا طزرجاني و ديگري حسينعلي پسر حاجي محمّد و سومي هاشم نام از طايفة فيوج رو به سوي خانة جناب آقا محمّد رفتند . اين عبد متحير و بسيار محزون بودم که خدايا اين اشرار باز اراده قتل کدام مظلومي را نموده اند که ناگاه اشرار وارد خانة جناب آقا محمّد شدند و او را از خانه بيرون آوردند ، وقتي خواستند او را شهيد کنند جناب آقا محمّد گفت يک ساعت مرا مهلت دهيد تا يک بار ديگر عيال و اطفال خود را ديده ايشان را وداع کنم و بعد مرا بکشيد . اشرار جناب آقا محمّد را مهلت ندادند .

        اول هاشم نامي از طايفة فيوج تيري بر سر او زد ، آن جناب به روي زمين افتاد ، بعد غلامرضا طزرجاني و حسينعلي پسر حاجي محمّد هريک تيري بر بدن آن مظلوم زدند و او را شهيد کردند . علي اکبر پسر حاجي حسين ريسمان به پاي آن شهيد بسته همچنانکه او را به روي زمين                مي کشيد به در خانة خود جناب آقا محمّد آورد . در شب زوجة جناب آقا محمّد جسد شريفش را در خانة مسکوني خود جناب آقا محمّد که در محلة سرباغ از محلات منشاد واقع است دفن کرد و الآن نيز در همان خانه موجود است . سن جناب آقا محمّد در يوم شهادت 23 سال بود .

        روز چهارشنبه نوزدهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري جناب ملا بابائي برادر حضرت رضي الروح روحي لتربته المقدسه الفداء در محلة گور که يکي از محلات واقعه مابين منشاد و گاوافشاد است در خانة حاجي محمّد حسن پسر حاجي قاسم پنهان بود . زني حاجيه نام زوجة حاجي قاسمعلي از اهل همان محله مطلع شده ، اشرار و شورشيان را خبر کرد . اشرار و قاتلين با جمع کثيري تماشائي و غيرهم قريب دويست نفر جمع شدند و دور آن خانه را گرفتند ، چند نفر از اشرار به آن خانه ريختند و حجره هاي آن خانه را جستجو کردند .

        غلامرضا پسر حسين رفت به در حجره اي که جناب ملا بابائي و فرزندش جناب آقا جواد در آن پنهان بودند از آنان خواست که از حجره بيرون آيند ، ايشان جواب ندادند بعد علي اکبر پسر ابراهيم چراغي برداشته وارد آن حجره شد ، جناب ملا بابائي و جناب جواد را که در گوشة حجره در تاريکي نشسته بودند ديد بعد از حجره بيرون آمد و به اشرار گفت بايد ايشان را در همين حجره تيرباران کنند چون جناب ملا بابائي اين حرف را شنيد از خوف آنکه مبادا اشرار با تيراندازي       صدمه ای به وجود فرزندش آقا جواد وارد سازند به اتفاق پسرش از حجره بيرون آمد . اشرار        دست هاي جناب ملا بابائي را به عقب بستند و با سر و پاي برهنه به محلة ميرزاها که يکي از محلات منشاد است به در خانة حاجي سيد حسين ابن حاجي سيد احمد آوردند جمعي ديگر از اشرار جناب آقا جواد فرزند او را هم گرفته از عقب آوردند و خواستند آن جوان را نيز به قتل برسانند ، جناب ملا بابائي از حاجي سيد حسين خواست اگر پسرش جواد را نکشته اند او را به نزدش بياورد تا يک بار ديگر او را ببيند . حاجي سيد حسين جناب آقا جواد را از اشرار گرفته به نزد پدر بزرگوار آورد ، چون چشم جناب ملا بابائي به فرزند خود آقا جواد افتاد فرمودند : اگر اين خلق بعد از من تو را بکشند دين را به فلان شخص که فلان مبلغ از من طلب دارد ادا کن و فرزند خود را وداع کرده او را به حاجي سيد حسين سپرده فرمودند بيش از اين حال حرف زدن ندارم و ساکت شدند ، اشرار قصد کشتن آن جوان را کردند اما حاجي سيد حسين جناب آقا جواد را از دست اشرار گرفته به خانة خود آورد و پنهان و حفظ نمود . اشرار جناب ملا بابائي را هنگام ظهر با دست هاي بسته به در دکان زين العابدين عطار آوردند . در بين راه که او را مي آوردند ميرزا حسين پسر حاجي سيد ميرزا ، امام جماعت منشاد سنگي بر پيشاني آن جناب زد ، پيشاني شکسته خون بر صورت نورانيش جاري شد . بمانعلي پسر غلامرضا سنگي ديگر بر سر جناب ملا بابائي زد ، خون بر صورت و محاسن شريفش ريزان شد . به همان حال با دست هاي بسته و سر و صورت خون آلود آن جناب را آوردند در پشت خانه جناب آقا علي اکبر شهيد و قريب ده دقيقه او را نگاه داشتند . جناب ملا بابائي رو به شطر اقدس متوجهاً الي الله و متذکراً بذکره بر بر پاي ايستاده ، آنچه اشرار و قاتلين با آن جناب حرف مي زدند آن حضرت ابداً تکلم نمي کرد و التفات به احدي نمي فرمود و گويا زبان حالش به اين مقال گويا بود .

        ترکت الخلق طراً في هواکا و اتيمت العيال لکي اراکا ولو قطعتني في حب اربا لما حن الفؤاد الي سواکا .

        در آن حال شاطر حسن نام خباز از اهل اردکان مقداري نفت از زين العابدين عطار گرفته بر بدن شريف جناب ملا بابائي زد . چون آتش شعله کشيد ، در حال سوختن اشرار و قاتليني که مسلح بودند او را تيرباران کردند و کسانيکه اسلحه نداشتند سنگ و چوب بر آن جسم شريف             مي زدند . سيد حسين پسر سيد علي و سيد حسين پسر سيد عليرضا منشادي ريسمان به پايش بسته و جسد آن بيگناه را بر روي زمين کشيدند و آوردند و به در خانة جناب سيد تقي انداختند . در شب احباب آن جسد مطهر را برداشته در زميني که به زمين ملا علي اکبري مشهور است نزديک خانه جناب سيد تقي که در محلة ميرزاها واقع است دفن کردند که الآن موجود است . سن جناب ملا بابائي در يوم شهادت 65 سال بود .

 

اما واقعة ضوضاء قرية گاوافشاد و شهادت جناب استاد رضاي صفار پسر مرحوم آقا محمّد گاو افشادي عليه بهآءالله الابهي .

        روز جمعه چهاردهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري قمري در قرية گاوافشاد در خانة حاجي ملا محمّد علي دهان مجلس تعزيه حضرت سيدالشهداء حسين ابن علي روحي لانقطاعه الفداء منعقد بود . جناب استاد رضا نيز در آن مجلس حاضر بود جمعي از اشرار منشاد وارد مجلس شدند . وقتي جناب استاد رضا را ديدند خواستند او را در همان مجلس شهيد کنند ولي جمعي از اهالي گاوافشاد مانع شدند و گفتند به جهت احترام مجلس تعزيه حسن ابن علي عليهما سلام الله اجازه نمي دهيم که اين مرد را از اين خانه بيرون برده شهيد کنيد .

يسن کنند  حرز به طه کشند  تيغ قرآن کنند  حفظ و امام مبين کشند .

        و مابين اشرار منشاد و اهل گاوافشاد نزاع واقع شد ، آخرالامر اهل گاوافشاد ، اشرار منشاد را از مجلس بيرون کردند بعد از ختم مجلس تعزيه جناب استاد رضا از آن جا بيرون آمده در خانة حسن پسر محمّد گاو افشادي داماد خود پنهان شد . بعد از دو روز اشرار گاوافشاد به فکر کشتن جناب استاد رضا افتادند ، حسن اشرار را از محل اختفای جناب استاد رضا با خبر ساخت . اشرار به خانة حسن رفتند . غروب آفتاب روز يکشنبه شانزدهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري قمري جناب استاد رضا را از خانة دامادش بيرون آوردند و به محلي که به سر مور گاوافشاد مشهور است بردند . دو نفر از اشرار محمّد علي پسر يادگار و سيد حسين حداد پسر سيد علي گاوافشادي خواستند آن حضرت را شهيد کنند ، جناب استاد رضا به آن دو نفر اشرار فرمود : چون مولاي من روحي لمظلوميه الفداء به احباي خود فرموده که در وقت شهادت بايد دست قاتل خود را ببوسند حال شما دو نفر که قصد کشتن من مظلوم را داريد حسب الامر مبارک ارواحنا له الفداء و امتثالاً لامره المحکم دست هاي خود را بدهيد تا من ببوسم و بعد مرا بکشيد . آن دو نفر اشرار دست هاي خود را به جناب استاد رضا دادند و استاد رضا دست هايشان را بوسيد . بعد از بوسيدن دست هاي قاتلين در ميدان فدا ايستاده ، آن دو نفر طناب را به گردنش پيچيدند . يک سر طناب را سيد حسين حداد و سر ديگر طناب را محمّد علي پسر يادگار گرفته و کشيدند تا آن مظلوم خفه شد .

           لمورخه - گشت آن صيد حرم نخجير عشق

                                                       شد طناب گردنش زنجير عشق

        بعد از شهادت ، او را در همان محل قتلگاه به درخت جوز آويختند و تا صبح همچنان به آن درخت آويخته بود و صبح اغيار آن جسم شريف را از درخت به زير آوردند و در پشت تکيه قريه گاوافشاد سمت شمالي تکيه در کنار جاده دفن کردند که الآن در همان مکان مدفون است . سن جناب استاد رضا در يوم شهادت 56 سال بود .

 

 

واقعة ضوضاء قرية دره و شهادت جناب آقا ميرزا ابراهيم طبيب و جناب شاطر حسن خباز ابن زين العابدين

       

        جناب شاطر حسن که يکي از احباب يزد و ساکن در محلة کوشک نو از محلات يزد بود و هنگام ضوضاء يزد در قرية طزرجان به شغل خبازي مشغول بود . چون اهل طزرجان از شورش و بلواي اشرار يزد مطلع شدند ، در همان قرية طزرجان جمعيت کردند و دور جناب شاطر حسن را گرفتند و با سنگ و چوب مجروحش کردند و قصد کشتن او نمودند اما جناب شاطر حسن بعد از زحمت و مشقت بسيار ، خود را از دست اشرار نجات داده در همان روز 3 ساعت قبل از غروب آفتاب ، به منشاد آمده و در خانة جناب آقا علي اکبر شهيد توقف نمود .

        جناب آقا ميرزا ابراهيم طبيب خرمشاهي ساکن محلة ميدان شاه از محلات يزد نيز هنگام ضوضاء از خوف اشرار و شورشيان از يزد به منشاد گريخت چون وارد منشاد شد اشرار منشاد جناب آقا ميرزا ابراهيم را ديده قصد کشتن او کردند ، چون اهل منشاد کما و حقه از حال آن جناب مطلع نبودند بعضي از اغيار مانع کشتنش شدند . در روز اول ضوضاء منشاد 3 ساعت قبل از غروب آفتاب ، جناب شاطر حسن و جناب ميرزا ابراهيم طبيب به مصاحبت يکديگر از خوف اشرار و شورشيان از منشاد بيرون رفتند و يک ساعت قبل از غروب آفتاب روز مزبور وارد قرية دره شدند و در خانة زني خديجه درويش نام اقامت گزيدند . لدي الورود بعضي از اهل دره از ورود آن دو بزرگوار مطلع شدند ، اطراف خانة آن زن را گرفته جناب شاطر حسن و جناب آقا ميرزا ابراهيم را از خانه بيرون آوردند . چون اهل قرية دره از حال ايشان مطلع نبودند از يکديگر جويا و مستفسر مي شدند . رمضان پسر حاجي شعبان از اهل دره و غلامحسين پسر احمد مازار اهل يزد به مردم دره گفتند ، ما اين دو نفر را مي شناسيم هر دو بهائي هستند و از منشاد فرار نموده اند . رمضان پسر حاجي شعبان و غلامحسين پسر احمد مازار و رضا پسر اکبر هادي و اکبر پسر جعفر و رضا پسر علي و حبيب پسر استاد رضاي دلال و اسماعيل پسر بمانعلي از اهل قرية دره و سيد علي و سيد جواد و فرزندان سيد عليرضا و سيد اسماعيل پسر سيد ابراهيم از اهل يزد ساکن محلة باغ گندم با جمع کثيري از اهل دره جناب شاطر حسن و جناب آقا ميرزا ابراهيم را ابتدا برهنه کردند .

               حکيم قاآني - چند خواهي پيرهن از بهر تن

                                              تن رها کن تا نخواهي پيرهن

               آنچنان وارسته شو کز بعد مرگ

                                              مرده ات را عار آيد از کفن

               مر بدن را رخت عرياني بپوش

                                              پيش از آن کت خاک پوشاند بدن

و بعد دست هاي آن دو بزرگوار را به عقب بسته ، ايشان در جلو و جمعيت اشرار از عقب ايشان       مي آمدند و در حاليکه با سنگ و چوب آن دو بزرگوار را مضروب مي کردند ، ايشان را به کشتخوان قرية دره در محلي که به زمين هاي خباز رارون موسوم است آوردند و آنقدر سنگ و چوب بر بدن شريفشان زدند تا جان به جان آفرين تسليم کردند و بعد از شهادت ، آن دو بدن مطهر را در همان قتلگاه مابين باغ و استخر قنات مزرعة جوادي در کنار جادة ابراهيم آبادي در پاي سنگ بزرگي به چاه انداختند و خاک و سنگ در آن ريختند به قسمي که آن دو جسد در زير سنگ و خاک پنهان شد . سن جناب شاطر حسن در يوم شهادت 35 سال و سن جناب آقا ميرزا ابراهيم طبيب 65 سال بود .

 

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

شرح شهادت شهدای منشاد یزد 

قسمت سوم

روز جمعه که روز هفتم ماه ربيع الثاني سنة 1321 هجري قمري بود و جناب آقا سيد جواد ابن جناب آقا سيد تقي عليهما بهآءالله از خوف اشرار در خانة خود پنهان بود . غلامرضا پسر حسين مطلع شده به آن خانه رفت جناب آقا سيد جواد را از خانه بيرون آورد سه نفر از دختران جناب آقا سيد جواد يکي نه ساله و ديگري هفت ساله و سومي پنجساله دامن غلامرضا را گرفتند و التماس کنان مي گفتند که ما سه نفر را بکش و دست از پدر ما بردار و از کشتنش در گذر ، اما آن شقي هرچه آن اطفال مظلومه عجز و التماس کردند قبول نکرد ، اطفال گريه کنان و التماس کنان گاهي دامن غلامرضا را مي گرفتند و زماني دور پدر مي گرديدند ، آخر الامر غلامرضا آن اطفال را به ضرب سيلي و چوب از اطراف پدر دور کرد و در همان حين جمعي ديگر از اشرار رسيدند و جناب آقا سيد جواد را گرفته دست هايش را از پشت بسته با سر و پاي برهنه به در خانه محمّد کلانتر آوردند .

               مرا به حالت مستي نگر که تا بيني

                                          جهان و هرچه در او هست دستگاه من است

        در آن روز اين عبد در خانة محمّد کلانتر بودم که اشرار جناب آقا سيد جواد را به خانة محمّد کلانتر آوردند ، جناب آقا سيد جواد در نهايت بشاشت متبسم بودند و ابداً با احدي تکلم                   نمي فرمودند .

                مولي الوري - عاشقان را درد هست و ناله نيست

                                                 با دل و دلدارشان دلاله نيست

                   خاموشند و نعرة تکبيرشان

                                                 مي رسد تا عرش تخت يارشان

        محمّد کلانتر به بالاي بام خانه آمد ، اشرار به کلانتر گفت : چرا سيد را نزد من آورديد و اشاره کرد او را ببريد و به قتل برسانيد ، اشرار جناب آقا سيد جواد را به ميدان نخل منشاد بردند . ابتدا جواد پسر غلامعلي نجار تيري بر سر آن جناب زد به قسميکه استخوان سر از هم شکافت و بر روي زمين افتاد بعد غلامرضا طزرجاني و چند نفر ديگر از اشرار آن سيد شريف را تيرباران نمودند .

        مردم دور جسد جمع شده آن را سنگباران مي کردند ، يک ساعت قبل از ظهر آن مظلوم بدين طريق شهيد شد بعد از شهادت جسد سيد را برداشته در پشت خانة شاهسوني به چاهي که براي سوزانيدن ذغال حفر کرده بودند انداختند و الآن آن بدن مطهر در همان چاه مدفون  است . سن مبارک جناب آقا سيد جواد در يوم شهادت 40 سال بود .

        شنبه هشتم ماه ربيع الثاني سنة 1321 هجري جناب آقا محمّد علي ابن حاجي نصرالله در مزرعة مير رحيم که يکي از محلات منشاد است در خانة جناب آقا ميرزا احمد برادرزادة خود پنهان بود . شش هزار نفر از اشرار غلام رضا پسر حسين و ميرزا علي اکبر و ميرزا جواد و فرزندان رضا و سيد محمّد علي روضه خوان و سيد حسين پسر سيد ابراهيم و محمّد پسر رضا با جمعي ديگر از شورشيان جناب آقا محمّد علي را دستگير کرده از خانه بيرون آوردند و از در همان خانه طناب به گردنش پيچيدند و يک سر طناب را محمّد پسر رضا گرفت و سر ديگر را غلام رضا پسر حسين و هريک طناب را به قوت تمام کشيدند و دو ساعت قبل از غروب آفتاب آن مظلوم را شهيد کردند .

                      

            لمورخه - گردن آن عاشق کامل عيار

                                                       شد اسير طرة مشکين يار

و بعد از شهادت اشرار در حاليکه سنگ و چوب بر بدن آن جناب مي زدند از آن مکان دور شدند . در شب احباب بدن آن مظلوم را برداشته در محلة عرب که يکي از محلات منشاد است برده در باغ ملکي خود جناب آقا محمّد علي دفن کردند و اکنون نيز موجود است . سن جناب آقا محمّد علي در يوم شهادت 50 سال بود .

        يکشنبه نهم شهرربيع الثاني سنة 1321 جناب آقا غلامرضا ابن حاجي علي نقي در خانة سيد رضا ابن ميرزا جمال پنهان بود . سيد حسين پسر سيد عليرضا مطلع شده 4 نفر از اشرار محمّد صادق نعيم آبادي و ميرزا رضا پسر حاجي سيد ميرزا امام جماعت منشاد و سيد حسين پسر حاجي سيد محمود و سيد ابراهيم پسر سيد عليرضا را خبر کرد با جمعي ديگر از اشرار اطراف خانه را گرفتند و جناب آقا غلامرضا را از خانه بيرون آوردند و دست هايش را به عقب بسته به محلي که مشهور به پشت باغ است آوردند ، ابتدا سيد حسين پسر حاجي سيد محمود و سيد ابراهيم پسر سيد عليرضا هر يک تيري بر بدنش زدند و آن جناب را از پاي در آوردند . بعد اشرار سنگ و چوب بر بدن شريفش زدند و 3 ساعت بعد از طلوع آفتاب او را بدين نحو شهيد کردند و جسدش را در همان مکان به چاه انداختند و بعد از 2 ماه احباب جسد جناب آقا غلامرضا را از چاه بيرون آوردند و در خانة مسکوني آن جناب به کنار جسد خديجه سلطان مادرش دفن کردند و الآن مدفن مادر و فرزند هر دو در آن خانه در محلة کرمي از محله هاي منشاد مدفون است . سن جناب آقا غلامرضا در يوم شهادت 40 سال بود .

        پنجشنبه سيزدهم ربيع الثاني سنة 1321 ، جناب آقا اسدالله نجل جليل مرحوم ميرزا ابراهيم خباز برادر جناب شاطر حسن و آقا علي اکبر شهيد در هنگام شورش و بلوا در منشاد پنهان بود . در شب پنجشنبة مزبور عزم رفتن به سوي يزد فرمود . سيد علي پسر حاجي سيد احمد منشادي را به همراه خود برداشته از راه دره به اتفاق يکديگر پياده روانه شدند . در بين راه در پاي گردنة مشهور به گدار زارو در وقت طلوع آفتاب روز مزبور که روز پنجشنبه سيزدهم شهر ربيع الثاني بود چند نفر از اهل مهريجرد ، جناب آقا اسدالله را ديدند ، دور جناب آقا اسدالله را گرفتند و آن جناب را با سيد علي اکبر دستگير کردند و به مزرعة ابراهيم آباد مشهور به مزرعة حاجي ها که در پاي همان گدار زارو واقع است آوردند . اهل مزرعه از حال جناب آقا اسدالله و سيد علي استفسار نمودند ، چون سيد علي از اغيار بود او را رها کردند و جناب آقا اسدالله را نگاه داشتند . اهل مزرعه شرح گرفتاري آقا اسدالله را به ميرزا ابراهيم امام جمعة يزد که در آن اوقات در قرية طزرجان بود نوشتند ، قاصد نوشته را برداشته روانة طزرجان شد . چون قاصد به طزرجان رسيد حاجي ميرزا محمّد علي طزرجاني ملقب به حاجي قبله از اين امر مطلع شده قاصد را طلبيد و نوشته را از قاصد گرفت و بدون اطلاع امام جمعه ، شش نفر از اشرار تفت را که در طزرجا ن بودند به اسامي غلامرضا پسر حسين و علي اکبر پسر ابراهيم و محمّد پسر رضا و غلام حسين عاشق و ميرزا پسر استاد جعفر صباغ و حسنعلي پسر حاجي محمّد و جواد و حاجي پسران غلامعلي نجار و مهدي پسر ام ليلي و سيد يحيي پسر ميرزا ابراهيم به سوي مزرعة ابراهيم آباد روانه شدند و وقتي به مزرعه رسيدند يک ساعت از شهادت آن جناب به دست اشرار تفت گذشته بود . علي اکبر پسر ابراهيم ، سر جناب آقا اسدالله را با تيشه نجاري از بدن شريفش جدا کرد و اشرار منشاد نيز سر را برداشته به منشاد آوردند و در ميدان نخل منشاد انداختند و قريب 3 ساعت آن سر در ان ميدان افتاده بود .

            لمورخه - اي خوش آن سر کز غم چوگان عشق

                                                    همچو گوي افتاده در ميدان عشق

و بعد سر را از روي ميدان برداشته در بالاي دکان عطاري خود ، جناب آقا اسدالله آويختند و اهل منشاد سنگ بر آن مي زدند ، ملا محمّد حسين روضه خوان که يکي از اغيار بود به اهل منشاد گفت : اي مردم در واقعة کربلا بني اميه به چنين امر قبيحي جسارت کردند و سر مبارک حضرت خامس آل عبا جناب سيدالشهداء عليه الاف التحيه و الثناء را به در دروازه کوفه آويختند و اهل اسلام تا امروز ايشان را لعن و ملامت مي کنند . امروز شما اهل منشاد فعل بالفعل به همين عمل شنيع ارتکاب جستيد . مردم از شنيدن اين حرف دست از سر آن مظلوم برداشتند و بعد از يک شبانه روز آن سر را از بالاي دکان به زير آوردند و در خانة ملکي جناب حسين بابا برادر جناب آقا اسدالله ، جنب همان دکان عطاري دفن کردند اما بدن بي سر جناب آقا اسدالله را در همان مزرعه ابراهيم آباد در چاه انداختند ، بعد از دو ماه يک نفر از احباب عليرضا نام ابن فياض مقني جسد را از آن چاه بيرون آورده در همان مزرعه دفن کرد . بعد از چهار ماه جناب آقا ميرزا اسدالله ابن ميرزا اسماعيل از بني اعمام جناب آقا سيد اسدالله شهيد سر مطهر آقا اسدالله را از آن خانه بيرون آورده و در صندوقي که جسد جناب شاطر حسن در آن بود گذاردند و در مزرعة کهکم که سابقاً اشاره شد دفن کردند و الآن بدن جناب آقا اسدالله در مزرعة ابراهيم آباد و سرش در مزرعة کهکم موسوم به حجت آباد پهلوي جسد برادرش مدفون است . سن جناب آقا اسدالله در يوم شهادت 35 سال بود .

        روز جمعه چهاردهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري جناب آقا ميرزا محمّد نجل جليل جناب آقا ملا علي اکبر شهيد عليهما بهآءالله الابهي در حجره اي در باغ سيد علي اکبر ابن حاجي سيد حسين پنهان بود . ابوالقاسم پسر غلامرضا مطلع شده اشرار و شورشيان را خبر کرد . قريب دويست نفر از اشرار و شورشيان و تماشاچي از اهل منشاد و ساير محال دور آن باغ جمع شدند و دو ساعت قبل از ظهر جناب آقا سيد ميرزا محمّد را گرفته ، دست هايش را به عقب بستند و از باغ بيرون آوردند و او را با دست هاي بسته به خانة جناب آقا علي اکبر شهيد آورده و به درخت سفيداري که در پشت خانه واقع بود بستند و اشرار دور او را گرفته تيربارانش کردند و سپس جسد را از درخت باز کرده بر روي زمين انداختند و با نفتي را که زين العابدين عطار فرستاده بود آتش زدند .

                لمورخه - عاشقان آن جمال بيمثال

                                                گشته در ميدان عشقش پايمال               

و پس از رفتن اشرار سيد مهدي نام از اغيار که با جناب آقا مرزا محمّد قرابتي داشت آن بدن مطهر را از آن مکان برداشته در باغ جنب خانة مسکوني خود جناب آقا ميرزا محمّد مشهور به زمين آقا رضائي دفن کرد و الآن در آن مکان مدفون است . سن جناب آقا ميرزا محمّد در يوم شهادت 43 سال بود .

        در همان روز جمعه که چهاردهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري بود ، جناب آقا سيد حسين ابن مرحوم آقا سيد احمد در محلة ميرزا از محلات منشاد در خانة سيد آقائي که يکي از اغيار بود پنهان بود . سيد جواد پسر بزرگ جناب سيد حسين که جواني 14 بود دو روز قبل از ضوضاء منشاد هنگامي که با پدربزرگ خود به کندن و احياي زمين براي زراعت مشغول بود سنگ بزرگي از جاي خود غلطيده هر دو پاي جوان از ضربت آن سنگ مجروح شد و استخوان يک پاي او نيز شکست و در بستر افتاد به قسميکه قادر بر حرکت نبود و اين عبد همه روزه به عيادت او       مي رفتم و به معالجه و مداوايش مشغول بودم . وقتي که ضوضاء منشاد بالا گرفت و اشرار شورش و بلوا کردند در همان روز اول ضوضاء زوجة جناب سيد حسين از خوف اشرار و شورشيان فرزند بيمار خود سيد جواد را به خانة سيد آقائي نزد پدر بزرگوارش برد . جناب سيد حسين و زوجه اش و سيد جواد هر سه در آن خانه پنهان بودند و يک پسر و دختر آن جناب ويلان و سرگردان دور از پدر و مادر هر روز در خانه اي و هر شب در باغي و يا در کوه و صحرائي گرسنه و تشنه از خوف اشرار پنهان بودند . چهاردهمين روز ضوضاء منشاد که همان روز جمعه چهاردهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 بود اشرار خانه هاي منشاد را براي يافتن احباب جستجو مي کردند ، سيد آقائي صاحب خانه زوجة جناب آقا سيد حسين را از اوضاع مطلع نمود و گفت نزديک است اشرار وارد اين خانه شوند و من خوش ندارم که شوهرت را در خانة من به قتل رسانند . آن مظلومه گفتگوي سيد آقائي را به شوهر خود جناب سيد حسين ابلاغ نمود . آن حضرت به زوجة خود فرمود کشته شدن من نزديک است و به زودي مرا خواهند کشت و سپس زن و فرزند عليل خود را وداع کرده از خانه بيرون آمد ، موقع بيرون آمدن از خانة سيد آقائي ، صاحب خانه به جناب سيد حسين گفت به همراه من بيائيد تا شما را به مسجدي که در قرب خانة من واقع است برده پنهان نمايم . بعد از اين که اشرار خانة مرا جستجو کردند و رفتند به خانة من مراجعت کنيد و در همين خانه پنهان شويد . جناب سيد حسين با لباس مبدل دو ساعت بعد از ظهر از خانه بيرون آمده به اتفاق سيد آقائي وارد مسجد شد و پشت منبر پنهان گرديد . بعد از آنکه جناب آقا سيد حسين از خانه بيرون رفت اشرار وارد خانة سيد آقائي شدند تمام خانه را جستجو کردند و از منزل خارج شدند . در آن حين چند نفر از           زن هاي آن محله وارد آن مسجد شدند و جناب سيد حسين را ديدند ، اشرار را خبر کردند اشرار روي به مسجد نهادند ، جناب سيد حسين از مسجد بيرون آمده و از کوچه سرازير شد و قريب دويست زرع از در مسجد دور شده و از ديوار باغي بالا رفت و در باغ در ميان کشت هاي گندم پنهان شد . زني از همسايگان که از مخفي شدن آن جناب در باغ مطلع شده بود ابراهيم پسر ام ليلي را خبر کرد ، ابراهيم وارد آن باغ شد و در ميان گندم زار به جستجو پرداخت و جناب سيد حسين را يافت ، ابراهيم با چوبي که در دست داشت محکم بر سر آن جناب کوفت بعد حسينعلي پسر حاجي محمّد تيري بر صورت آن بي گناه زد سپس سيد حسين پسر سيد ابراهيم با تفنگ قصد آن جناب کرد ولي تير از تفنگ خارج نشد اما جناب سيد حسين با همان تير اول بر روي زمين افتاد . غلامرضاي طزرجاني او را گرفته از بالاي ديوار باغ در ميان کوچه انداخت و آنگاه پايش را گرفته بر روي زمين کشيده و مقابل خانة جناب ملا بابائي شهيد به روي زمين انداخت ، هنوز جناب سيد حسين رمقي در بدن داشت که عيال و اولاد آن حضرت مطلع شدند و به نزد او شتافتند ، در بين راه غلامرضا پسر حسين به ايشان رسيد و از روي غضب به آنها نظر کرد ، آن مظلومان از خوف به روي زمين نشستند . غلامرضا به ناسزاگوئي نسبت به عيال آن حضرت پرداخت و عيال و اطفال مظلوم جناب سيد حسين پس از رفتن غلامرضا ، به نزد جناب سيد حسين آمدند ، آن جناب وقتي صداي گرية عيال و اولاد خود شنيد چشم هاي خود را به طرف آنان گشود و ايشان خود را بر روي جناب آقا سيد حسين افکندند ، جناب آقا سيد حسين در آن حال دست هاي خود را به دور گردن عيال و اطفال خود حلقه کرده و چند قطره اشک از چشمانش فرو ريخت و روح پر فتوحش به رفيق اعلي شتافت .

        شب هنگام جسد جناب آقا سيد حسين را برداشته در خانة مسکوني خود جناب آقا سيد حسين که در محلة ميرزا واقع است جلوي عمارت خانه دفن کردند و الآن مدفن آن شهيد در همان مکان موجود است . سن جناب آقا سيد حسين در يوم شهادت 40 سال بود .

        و اما جناب آقا سيد جواد فرزند جناب آقا سيد حسين که پايش از ضربت سنگ شکسته و در بستر افتاده بود هنگام شهادت پدر بزرگوارش هر لحظه التماس مي کرد که او را به نزد پدر ببرند که در اين دم آخر يک دفعة ديگر پدر را ديده با او وداع کند ، از شدت مصيبت احدي گوش به حرف آن جوان مظلوم نداد . با اينکه دويست قدم بيشتر مابين پدر و پسر فاصله نبود بعد از شهادت پدر ، سيد جواد را به خانة خود جناب آقا سيد حسين بردند و در بستر خوابانيدند و آن جوان دائماً آرزوي شهادت مي نمود و مي گفت : اي کاش روز اول اشرار مرا ديده و کشته بودند يا اينکه الآن مي آمدند و سرم را از بدن جدا مي کردند تا به پدر بزرگوارم ملحق شوم .

        سيد جواد در حاليکه بي تابانه طلب شهادت و مرگ مي کرد ، 14 روز بعد از پدر بزرگوارش زنده بود و در اين مدت 14 روز شب ها مادرش از خوف اشرار آن جوان عليل را در خانه تنها      مي گذاشت و با باقي اطفال يتيم خود در خانة سيد آقائي مذکور پنهان مي شد و هر وقت آن مظلومه مي خواست از خانه بيرون رود سيد جواد به مادر خود مي گفت : اي مادر شب ها که مرا تنها در اين خانه مي گذاري مي ترسم بميرم و کسي نزد من نباشد يا اگر تشنه شوم قطره آبي به لب من برساند اما مادر بيچاره براي حفظ فرزندان ديگر جرأت نداشت شب ها در نزد فرزند عليل خود بماند . صبح روز جمعه بيست و هشتم شهر ربيع الثاني سنة 1321 وقتي مادر بيچاره وارد خانه شد فرزند عليل خود را غريب وار در بستر مرده يافت بعد از گريه و نوحه حسب الوصيه خود سيد جواد او را هم در همان خانه پهلوي مدفن پدر بزرگوارش دفن کردند و الآن پدر و پسر هر دو در آن خانه مدفونند .

        در همان روز جمعه که روز چهاردهم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري بود جناب آقا حسينعلي فرزند جناب ملا بابائي شهيد عليهما بهآءالله الابهي به مقام شهادت رسيد . شرح ماوقع از اين قرار است : جناب آقا حسينعلي در کوه شمالي منشاد مشهور به کوه مرغستان از خوف ظالمين و اشرار پنهان بود . سه ساعت قبل از غروب آفتاب اشرار منشاد پس از فراغت از قتل جناب آقا سيد حسين به آن کوه رفتند . علي اکبر پسر ابراهيم با جمعي ديگر از اشرار جناب آقا حسينعلي را يافته به محلة جعفرآباد که يکي از محلات منشاد است آوردند . در بين راه آن اشرار که همچنان سنگ و چوب بر آن جوان مي زدند به زميني که به زمين تحت باغ جوادي مشهور است رسيدند ابتدا علي اکبر پسر ابراهيم تيري بر بدن جناب آقا حسينعلي زد بعد غلامرضا پسر علي و هاشم نام از طايفة فيوج سنگ و چوب بر بدن آن مظلوم زدند و او را شهيد کردند و مدفن آن جوان مظلوم در همان محل شهادت موجود است . سن جناب آقا حسينعلي در يوم شهادت 19 سال بود .

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |

شرح شهادت شهدای منشاد  

قسمت دوم

بعد از شهادت جناب آقا حسين در همان ساعت و در همان مکان قاتلين به جناب آقا غلامعلي رسيدند . يک نفر از اشرار عبدالعلي نام ، تيري بر بدن شريف جناب آقا غلامعلي زد ، آن جوان بر زمين افتاد باقي اشرار آن بدن مطهر را به ضرب سنگ و چوب مضروب نموده آن جوان مظلوم را بدين نحو شهيد کردند و بعد از شهادت جناب آقا غلامعلي ، اشرار جناب آقا رمضان را که در همان کوه و در همان مکان در زير سنگي پنهان بود يافتند و اطرافش را گرفته سنگ را بر روي بدن مبارکش انداختند و او را بدين نوع شهيد کردند .

        جسد جناب آقا رمضان را در همان کوه قريب هزار زرع که از دامنة کوه بالا مي رود در همان محل قتلگاه دفن کردند . سن مبارک جناب رمضان در يوم شهادت 22 سال بود ، بدن شريف جناب آقا غلامعلي را نيز در همان کوه ، کمي بالاتر از مدفن جناب آقا غلامعلي در يوم شهادت 18 سال بود و الآن آن دو بدن مطهر در آن کوه مدفونند .

        تا غروب آفتاب اشرار در آن کوه بودند ، در وقت غروب آفتاب از کوه سرازير شدند و اطراف منشاد گردش کردند و در جستجوي احباب بودند ، در آن وقت به محلة محمّد آباد از محلات منشاد رسيدند ، اشرار در حين جستجو به جناب آقا سيد ميرزا ابن سيد احمد که از خوف اشرار در دامنة کوه شمالي منشاد مشهور به کوه مراد علي در پاي ديواري خوابيده بود بر خوردند ، دو نفر از اشرار غلامعلي پسر حاجي محمّد و غلامحسين پسر ميرزا عليرضا سنگ بزرگي را برداشتند و در همان حالي که جناب آقا سيد ميرزا در خواب بود بر سر آن جناب شدند به قسميکه آن حضرت از ضربت آن سنگ شهيد شد . بعد از شهادت آن بدن مطهر را در همان محلة محمّد آباد در باغ ملکي خود جناب سيد ميرزا آوردند و دفن کردند و الآن نيز در همان باغ مدفون است . سن مبارک جناب سيد ميرزا در يوم شهادت 75 سال بود .

        باري در آن روز اول ضوضاء از يک ساعت قبل از اول ظهر تا غروب آفتاب هفت نفر از احباي الهي عليهم بهآءالله الابهي را به همين نحو شهيد کردند و در آن روز در منشاد صدائي شنيده         نمي شد جز صداي هلهله و غوغاي خلق و صداي شليک تفنگ ، خدا مي داند که در آن روز بر اين عبد چه گذشت گاهي خبر قتل احباب را مي آوردند گاهي اغيار طعنه مي زدند گاهي که به يک ديگر مي رسيدند مبارک باد مي گفتند گاهي نيز اين عبد را تهديد به قتل مي نمودند و چاره اي نداشتم جز ديدن و شنيدن و صبر کردن .

                             نه دست آنکه با گردون ستيزم

                                                                نه پاي آنکه از دوران گريزم 

        يا ليتني مت قبل ذلک اليوم و ما رأيت هذه المصيبه العظمي و الرزيه الکبري الا لعنه الله علي القوم الظالمين .

        روز يکشنبه که روز دوم ماه ربيع الثاني سنة 1321 هجري بود در خانة جناب حاجي علي محمّد بودم علي الطلوع از خانة حاجي مزبور بيرون آمدم ديدم ده نفر از تفنگ چيان خبري و زردنگي و چار راهي وارد شدند :

        غلامحسين خبري با سه پسرش احمد خان و رضا قلي و حسن خان با خيرالله سرچاهي و حاجي ولد قربانعلي خبري و غلام رضاي زردنگي و محمّد بن حسين چار راهي و حسن شاه رضا و اسکندر چار راهي از يک نفر از اهل منشاد پرسيدم اين تفنگ چيان براي چه به منشاد آمده اند جواب داد که خبر ضوضاء يزد و منشاد را شنيده اند و به قصد ريختن خون احباب و نهب و غارت اموال اين مظلومان به منشاد آمده اند . چون خبر ورود اين ده نفر به گوش اشرار و شورشيان منشاد رسيد جمع شدند و با اين ده نفر تفنگ چي همدست و همراه ، آنگاه به خانه هاي احباب ريختند ، ابتدا خانه و دکان جناب شاطر حسن و جناب آقا علي اکبر را غارت کردند حتي درخت هاي انگور خانه جناب آقا علي اکبر را قطع کردند ، عمارت و دکان را آتش زدند بعد از غارت اموال و سوختن خانه و دکان دو ساعت قبل از ظهر به در خانة جناب محمّد باقر ابن حسن ابن صالح يکي از احباب يزد که در آن اوقات در منشاد بود وارد شدند . جناب ملا محمّد باقر ابن حسن ابن صالح يکي از احباب يزد که در آن اوقات در منشاد بود وارد شدند . جناب ملا محمّد ابن مندر کار منشادي نيز در قسمت فوقاني خانه پنهان بود ، سه نفر از اغيار منشاد به اسامي حاجي حسين و علي اکبر و حاجي حسينعلي ابن حاجي علي اکبر وارد عمارت شدند و جناب ملا محمّد را ديدند حاجي حسينعلي به آن دو نفر از اغيار گفت جناب ملا محمّد حق تعليم و سمت استادي بر من دارد خواهش مي کنم که او را ناديده بگيريد و از کشتن وي صرف نظر نمائيد آنان قبول نکرده جناب ملا محمّد را گرفته از بالاي عمارت خانه به زير آوردند و اشرار را خبر کردند اشرار و تفنگ چيان دور جناب ملا محمّد را گرفتند . غلامرضا زردنگي که يکي از همراهان تفنگ چيان خبري بود تيري بر سينة جناب ملا محمّد زد بعد علي اکبر تيري ديگر بر بدن آن جناب زده با بقية اشرار و تفنگ چيان نيز حضرتش را تيرباران کردند و سنگ و چوب بر بدن مبارکش زدند و بعد از شهادت ريسمان به پايش بسته و آن بدن مطهر را بر روي زمين کشيده در پشت خانه جناب آقا علي اکبر در سنگستان مقابل خانه شاهسوني انداختند .

        زين العابدين عطار و حسنعلي پسر زين العابدين ساکنان مزرعة راحت آباد نفت فرستادند و علي عرب آن را بر بدن شريف آن حضرت ريخته آتش زدند و ضمن سوزاندن آنقدر سنگ بر آن جسد مطهر زدند که جسد در زير سنگ ها پنهان شد سپس اشرار و قاتلين آب بر بدن شريف ريختند و رفتند ، هنگام شب استاد نقي پسر جناب ملا محمّد و جناب حاجي علي محمّد آن جسد شريف را برداشته در زميني که مشهور است به زمين سر مور و ملک خود جناب ملا محمّد بود دفن کردند و الآن آن بدن مبارک در آن مکان مدفون است . سن مبارک جناب ملا محمّد در يوم شهادت 58 سال بود .

        چون در روز اول ضوضاء منشاد جناب شاطر حسن خباز و جناب آقا علي اکبر و جناب آقا اسدالله فرزندان مرحوم ميرزا ابراهيم خباز و جناب آقا حسنعلي و جناب آقا جواد و جناب آقا سيد تقي و جناب آقا سيد باقر و جناب سيد حسين و فرزندان مرحوم آقا سيد احمد و جناب آقا سيد محمّد پسر جناب سيد تقي و جناب آقا ميرزا محمّد هدي و جناب عبدالوهاب و جناب عبدالرسول و جناب آقا محمّد ابن مهدي از خوف اشرار به کوه شرقي منشاد که واقع است در پشت مزرعة        ترک ها پناه برده بودند در ليله سوم ضوضاء که ليلة دوشنبه سوم ماه ربيع الثاني 1321 هجري رجبعلي نام از اهل منشاد که کراراً در مجالس احباب حاضر بود و اظهار حب و ايمان مي نمود به آن کوه نزد احباب رفت احباب چون رجبعلي را ديدند از شهادت هريک از شهداء و غارت اموال و جوش و خروش اشرار و چگونگي حال عيال و اولاد خود استفسار فرمودند رجبعلي کيفيت واقعة ضوضاء و شهادت شهداء را به سمع احباب متواري رسانيد ، احباب پرسيدند بعد از اين ، خيال اغيار چيست و اشرار با ما چه معامله خواهند کرد رجبعلي جواب داد که امروز جمعي از تفنگ چيان خبري وارد منشاد شدند و اشرار منشاد خيال دارند جمعي ديگر از اشرار قصبة تفت و مهريجرد را طلبيده با خود يار و همدست کنند و فردا صبح قريب سيصد نفر بلکه چهارصد نفر اطراف اين کوه را بگيرند و نگذارند احدي از شماها به در رويد و تمام را دستگير و مقتول سازند چون احباب نظر به صداقت و ايمان خود رجبعلي را مؤمن مي دانستند و حال آنکه ابداً رايحة ايمان به مشام او نرسيده بود چون احباب قول او را راست پنداشته و سخنانش را باور کردند مضطرب شده در همان نيمه شب از بالاي آن کوه به زير آمدند و هريک به سمتي متفرق شدند ، در وقت فرود آمدن از آن کوه در آن نيمه شب تاريک جناب آقا علي اکبر به زمين افتاده پاي مبارکش شکست .

                     لمورخه - نشانم کوي يار بي نشان را

                                                              چو پايم از طلب افتاد دادند

و سنگي هم به پاي جناب شاطر حسن خورده پاي مبارکش مجروح شد و آن دو برادر در آن کوه ماندند بعد از اخافه و تفرق نمودند احباب در همان نيمه شب رجبعلي به نزد محمّد کلانتر آمد و شرح حال و تفرقة احباب و شکستن پاي آقا علي اکبر و ماندن آن دو برادر را تماماً به او گفت . در صبح روز سوم ضوضاء که روز دوشنبه و سوم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري بود ، محمّد کلانتر تفنگ چيان خبري و اشرار منشاد و چند نفر از اشرار تفت و يزد را با دو نفر از اعراب فارس که در آن روز در منشاد بودند جمع و روانة کوه کرد و امر به قتل آن دو برادر داد ، علاوه بر شورشيان و آشوب طلبان منشاد جمع کثيري تماشائي از کوچک و بزرگ از اهل منشاد و غيرهم همراه آن جمعيت به راه افتادند ، هنگام طلوع آفتاب جناب شاطر حسن از بالاي کوه به زير آمد که قدري آب براي برادر بزرگوارش آقا علي اکبر ببرد ، اشرار لب چشمة آب که قريب دو هزار زرع بالاي مزرعة حجت آباد موسوم به مزرعة کهکم بزرگ است در پاي درخت هاي بيد به جناب شاطر حسن رسيدند و دور آن جناب را گرفتند و پرسيدند برادرت علي اکبر در کجا است جناب شاطر حسن فرمودند که در شب گذشته در وقت فرود آمدن از اين کوه پايم از ضربت سنگ مجروح شده و خون زيادي از پايم جاري شده است شما بر اثر خون پاي من برويد به برادرم علي اکبر مي رسيد ، جمعي از اشرار جناب شاطر حسن را در همان لب چشمة آب نگاه داشتند و چند نفر بر اثر خون پاي جناب شاطر حسن به بالاي کوه رفتند تا به جناب آقا علي اکبر رسيدند در حاليکه پاي مبارکش شکسته و با حالت ضعف بر روي زمين افتاده بود و قدرت حرکت نداشت چون اشرار به جناب آقا علي اکبر رسيدند اول محمّد ربيع داماد کلانتر تيري به بدن مبارکش زد و بعد رضا نامي شکاري از اهل قرية بنادک سادات تيري ديگر بر بدن آن جناب زد باقي اشرار بدن مبارک جناب آقا علي اکبر را تيرباران و آن حضرت را شهيد کردند بعد از شهادت آن جسد مطهر را در بالاي آن کوه گذارده از کوه سرازير شدند و به جناب شاطر حسن رسيدند ، جناب شاطر حسن قدري نبات همراه داشت نبات ها را ميان اشرار و قاتلين قسمت کرد و لباس هاي خود را نيز از بدن مبارک بيرون آورده هر پارچه ای از آنها را به يکي از اشرار بخشيد .

                     لمورخه - گشت عريان از لباس هست و بود

                                                                 سوي قربان گاه آنگه رو نمود

        بعد از بخشيدن لباس هاي خود رو به اشرار نموده طلب يک جرعه آب فرمود اشرار به آن حضرت گفتند خودت برو لب چشمه و آب بخور ، جناب شاطر حسن فرمود که اگرچه مي دانم مرا مهلت خوردن آب هم نمي دهند رضا بقضاءالله و تسليماً لامره .

                  خواجه حافظ - گر تيغ بارد در کوي آن ماه

                                                                گردن نهاديم الحکم لله

و روانه شد . جناب شاطر حسن از پيش و اشرار از عقب چون جناب شاطر حسن چند قدم از اشرار دور شد 17 نفر از تفنگ چيان خبري و اعراب فارس و اشرار منشاد بدن مبارکش را تيرباران کردند ، جناب شاطر حسن بر روي زمين افتاد دفعة ثاني آن 17 نفر قاتلين آن بدن شريف را تيرباران کردند تا سه دفعه جسد مطهرش را هدف 51 تير از رصاص مرشوش نمودند و بعد از شهادت ، بدن شريف جناب آقا علي اکبر را بدون کفن و دفن در بالاي آن کوه گذاردند و جسد جناب شاطر حسن را احباب برداشته به منشاد آوردند و در صندوقي گذارده در حجره اي از حجرات خانة مسکوني خود جناب شاطر حسن به امانت گذارده و چهار ماه بعد از شهادت جسد او را در همان مزرعة حجت آباد سمت شرقي استخر مشهور به مزرعة کهکم بزرگ دفن کردند .

        چهل روز بعد از شهادت جناب آقا علي اکبر نه نفر از احباب منشاد جناب آقا علي اکبر شهيد و جناب آقا جواد ابن ملا بابائي شهيد و جناب آقا علي اکبر فرزند جناب حاجي علي محمّد و آقا علي محمّد ابن جناب آقا ميرزا محمّد شهيد و آقا حيدر ابن تقي و آقا ميرزا علي مقني و آقا غلامحسين ابن حاجي جعفر و آقا ميرزا علي اکبر ابن حسين ابن حاجي نصرالله و آقا عبدالوهاب مخفيانه هنگام شب به بالاي کوه رفتند و جسد شريفش را در صندوق گذارده به منشاد آوردند و در خانة مسکوني خود جناب آقا علي اکبر دفن کردند و الآن مدفن جناب شاطر حسن در همان مزرعة حجت آباد مشهور به مزرعة کهکم بزرگ و مدفن جناب آقا علي اکبر در منشاد در خانة مسکوني خود آن جناب موجود است .

        سن جناب آقا علي اکبر در يوم شهادت 56 سال بود و سن شريف جناب شاطر حسن 60 سال .

        روز سه شنبه چهارم ماه ربيع الثاني سنة 1321 هجري بود که اشرار از محل اختفاي جناب آقا علي اکبر ابن حسن ابن حاجي رجب در خانة غلام رضا نام مشهور به غلام زاغ داماد خود جناب آقا علي اکبر مطلع شدند و جمعي از اشرار به آن خانه ريختند و او را گرفته از خانه بيرون آوردند ابتدا غلام رضا پسر حسين ، تيري بر بدن جناب آقا علي اکبر زد بعد حسينعلي پسر حاجي محمّد با چوبي که در دست داشت محکم بر سر او کوبيد ، آقا علي اکبر از پاي در آمده بر روي زمين افتاد ، باقي اشرار بدن شريفش را تيرباران کردند و آنقدر سنگ و چوب بر او زدند تا شهيد شد . بعد از شهادت جسدش را از بالاي پل رودخانه به ميان رودخانه انداختند ، تا شب آن شهيد در ميان رودخانه افتاده بود . در شب احباب جسد را از ميان رودخانه برداشتند و در باغ ملکي خود جناب آقا علي اکبر که واقع است در محلة عرب از محلات منشاد دفن کردند و الآن نيز در همان مکان مدفون است . سن مبارک جناب آقا علي اکبر در يوم شهادت 50 سال بود و شهادتش يک ساعت قبل از ظهر بود .

        در روز چهارشنبه پنجم شهر ربيع الثاني سنة 1321 هجري اشرار از مخفيگاه جناب آقا ميرزا حسين ابن صادق ابن حاجي محمّد علي در کوه شمالي منشاد مشهور به کوه مرغستان و کوه مراد علي مطلع شدند . وقت ظهر دو نفر از اشرار يکي جواد ابن غلام علي نجار منشادي ، ديگري زين العابدين ابن علي اکبر از اهل يزد به آن کوه رفتند و جناب آقا ميرزا حسين را دستگير کردند و به منشاد آوردند و جناب ميرزا حسين را به خانة محمّد ربيع آوردند . جناب آقا ميرزا حسين از اشرار طلب جرعه اي آب فرمود ، محمّد صادق نعيم آبادي کاردي را از کمر کشيده و گفت آب براي تو ، آب نوک کارد است و آن کارد را بر سينة آن جناب زد و رو به اهل منشاد کرده گفت ايها الناس من با خود عهد کرده بودم که خون اين طايفة بابي را بخورم حال شاهد باشيد که من به عهد خود وفا کردم و خون هائي را که به کارد آلوده بود خورد و اشاره به اشرار کرد که جناب آقا ميرزا حسين را تيرباران کنند اشرار ناگاه او را تيرباران کردند آقا ميرزا حسين بر روي زمين افتاد ، اکبر پسر احمد و جواد پسر غلام علي نجار و حسينعلي پسر حاجي محمّد و اکبر پسر ابراهيم و جمعي ديگر از اشرار دور آن شهيد جمع شدند و آن جسم شريف را سنگ باران کردند و دو ساعت قبل از ظهر آن مظلوم را بدين نحو شهيد کردند بعد از شهادت ريسمان به پاي مبارکش بسته و بر روي زمين کشيده به در خانة شاهسوني آوردند در شب عيال آن حضرت جسد را برداشته در باغ کمالي ملک خود جناب آقا ميرزا حسين در جلو عمارت دفن کرد که اکنون موجود است ، سن جناب آقا ميرزا حسين در يوم شهادت 60 سال بود ، در همان يوم شهادت آقا ميرزا حسين محمّد کلانتر چند نفر از اشرار را فرستاد و آقا يدالله فرزند جناب آقا ميرزا حسين را گرفتند و به خانة محمّد کلانتر آوردند در خانة کلانتر خواستند آن طفل را که بيش از 12 سال نداشت شهيد کنند اين عبد در آن مجلس حاضر بودم ، به محمّد کلانتر گفتم اين طفل است و تکليف از او مرتفع است بگو دست از کشتن اين طفل بدارند باز اشرار قصد کشتن آن طفل را نمودند . اين عبد محض استخلاص آن طفل به محمّد گفتم اگر صلاح تو باشد مبلغي از مادر اين طفل بگير و او را رها کن چون اين حرف را از من شنيد زوجة جناب آقا ميرزا حسين يعني مادر آن طفل را احضار کرد از او مبلغي گرفت و طفل را رها کرد .

        در همان روز چهارشنبه که روز پنجم ماه ربيع الثاني 1321 هجري بود اشرار چون از قتل جناب آقا ميرزا حسين فارغ شدند سه ساعت قبل از غروب آفتاب به محلة کوژ که بين منشاد و گاو افشار واقع است رفتند .

        جناب آقا علي محمّد ابن جناب حاجي حسين ابن حاجي علي اکبر ترک از خوف اشرار در خانة حسين ابن حسن ابن پناه علي پنهان بود چهار نفر اشرار به اسامي حسنعلي پسر حاجي محمّد و جواد پسر محمّد هادي و علي اکبر پسر ابراهيم و علي اکبر پسر حاجي حسين با جمعي ديگر از اشرار جناب آقا علي محمّد را گرفته از خانه بيرون آوردند و در منشاد به در دکان ميرزا ولد استاد جعفر صباغ آوردند و ابتدا علي اکبر ابن حاجي حسين تيري بر سر او زد . آقا علي محمّد بر روي زمين افتاد ، اشرار او را سنگ باران نمودند ودر حين جان دادن که هنوز رمق در بدن داشت بمانعلي پسر غلام رضا مشتي خاک برداشته بر دهن او ريخت و چند لگد بر سينه اش ، او را بدين نحو شهيد کردند و بعد از شهادت ريسمان به پايش بستند و بر روي زمين کشيده به در خانة جناب شاطر حسن شهيد انداختند . در شب يک نفر از احباب جسد او را برداشته در خانة جناب شاطر حسن در پائين باغ شمالي باغ پهلوي ديوار دفن کرد و الآن در آن مکان مدفون است ، سن جناب آقا علي محمّد در يوم شهادت 45 سال بود .

        روز پنجشنبه ششم ماه ربيع الثاني سنة 1321 هجري قمري دو ساعت قبل از ظهر که ورقة موقنه امه الله خديجه سلطان بنت حاجي رجب مادر جناب آقا غلامرضاي شهيد ابن حاجي علينقي در خانة خود نشسته بود . غلام رضا پسر حسين و علي پسر حاجي اکبر و زن مؤمنه ريختند و او را از خانه بيرون آوردند و به نزد محمّد کلانتر بردند و اجازة قتل آن زن را خواستند ، محمّد کلانتر گفت او را ببريد اشرار قصد محمّد را دانستند که به قتل آن زن راضي است اشرار او را به وسط قرية منشاد آوردند و به بالاي بام تکيه بردند و از بالاي بام تکية منشاد به زير انداختند . زن هاي منشاد بعد از شهادت چادر و مقنعة او را بردند و مرد و زن دور بدن مطهرة آن زن را گرفتند و بدنش را سنگ باران کردند و بعد از شهادت در خانة مسکوني خود آن زن مؤمنه که در محلة کرمي از محلات منشاد واقع است دفن کردند و اکنون در همان محل موجود است سن خديجه سلطان در يوم شهادت 65 سال بود .

 

نوشته شده توسط ساسان | لینک ثابت | موضوع: |